+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک
+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک

پسر کوچک آمریکایی

این عکس براتون اشناست؟

 ابعاد این بمب نسبت به هیکل یه آدم براتون جالب نیست؟ همین سازه کوچولو، حرارتی به اندازه چندین میلیون درجه ایجاد کرد و یه خورشید شد در ارتفاع حدود 600متری و تا شعاع حدود یک کیلیومتر همه چیزو در چند ثانیه بخار کرد و بیش از صد هزار نفر رو در دم کشت..

پ ن:

 + بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند، اما قورباغه ها جدی جدی می میرند.  (میگن اریش فرید، شاعر آلمانی گفته)

+ متاسفانه پشت هر جنایتی یک تیم حرفه ای وجود داشته که همیشه در حاشیه امن قرار داشته...

"همبستگی" ایتالو کالوینو


**  مهم نیس شب میلاد کدوم ائمه  باشه. مهم نیس اون دین که تو فورمای ثبت نام پر میکنیم اسلام باشه. مهم نیس ارزشها چی هستن. فقط "من" مهمم! این جملات رو از ماشین عروس هایی که تو خیابونای شهر تاب میخورن میشه برداشت کنی. 

با دیدن  رفتارهای  کاروان ماشین موتورای پشت عروس، یاد داستان "همبستگی" ایتالو کالوینو میوفتی! هیچوقت نتونستم کارهاشونو درک کنم. 

** دوستم میگه پارسال با اکراه و از روی رودربایستی رفتیم عروسی دختر خالم....شام 50میلیونی...رستوران دربست در بالا شهر ...سرو همه چی از مشروب تا...محیطی مختلط و...

2-3 ماه بعد جشن طلاقشون  با همون کیفیت در همون مکان برگذار شد!

**برام مهم نیس چه مشروبی میخورن یا چه  کارایی میکنن.... حتا برام مهم نیس که همزمان ادعای ارزشی بودنشونم میشه. فقط باور نمیکنم کسی از کارگری ،قالی بافی یا رعیتی یا هر شغل مفید دیگه با "حقوق مصوب اداره کار" تونسته باشه اینقد راحت ریخت و پاش کنه. این درآمدها از کجا میاد؟ اگه از عرق جبینه که نوش جونشون!


**میگن اوایل انقلاب که  می خواستند کاباره هارو تخریب کنند  از آیت ا... طالقانی هم نظری خواستند و ایشان دراین باره پاسخی به این مضمون دادن که همانگونه که هیچ خانه ای بدون توالت نمی تواند باشد لذا، هیچ شهری هم نمی تواند اینگونه باشد!


**پیام اکرم ص :یا علی ،ششصد هزار گوسفند میخواهی ؟یا ششصد هزار دینار ؟یا ششصد هزار کلمه؟ عرض کرد ششصد هزار کلمه . فرمود من برای تو ششصد هزار کلمه رادر شش کلمه جمع می نمایم  ۱-یا علی وقتی دیدی مردم به مستحبات مشغولند تو به تکمیل واجبات مشغول باش ۲-هرگاه دیدی مردم به عمل دنیا مشغولند تو به عمل اخرت مشغول باش   ۳- هنگامی که دیدی مردم مشغول به عیب گویی یکدیگرند تو مشغول بهعیوب خود باش   ۴- هنگامی که دیدی مردم مشغول به زینت دنیا می باشند تو مشغول به زینت اخرت باش ۵-هنگامی که دیدی مردم به زیادی عمل مشغولند تو به خوبی عمل مشغول باش ۶- هنگامی که دیدی مردم به مخلوق متوسل می شوند تو به خالق متوسل شو .   

گره کور


استرس و منفی بافی و عدم انگیزه و...اینا "نتایج" مسئله "چند مجهولی" هستن  و برا تحلیل یه مسئله  باید رف سراغ "متغییرای مسئله"   نه جواب خروجی اون!

احتمالا این شعر سعدی رو شنیدین:    عدو را به کوچک نباید شمرد/که کوه کلان دیدم از سنگ خرد.       تا سنگهای خرد رو نشناسیم جابجا کردن کوه ممکن نیس

نکته های ریزی هس که رعایت کردنشون خیلی کمک کنندس. تو حکایتها و تمثیلهای قدیمی بیشتر به اهمیت اونا توجه میشد و متاسفانه الان خیلی کمرنگتر شده.

مثلا این حکایت:  بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت ای پدر فرمان تراست، نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن خسران چیست؟ گفت تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه!

همین حکایت برا دوستم که ماشینشو دزدیدن کلی کمک کننده بود . درسته که بازگو کردن بعضی ناراحتیها آرامش بخشه اما نه هرجایی و هرکسی . وقتی بازکردن بحثی بیفایدس و یا طرف مقابل "ظرفیت" لازم رو نداره  چرا اون یا خودمون رو درگیر کنیم...


** در مواجهه با مشکلات اولین نکته قبول واقعیته و دومین نکته انکار اون!!   اصولا سیستم دنیا همینجوره یه قدم با شوق به سمتش بری 3قدم ازت فرار میکنه!

همیشه بهش بیتوجهی کن و حواست به اهداف بزرگ خودت باشه اونموقه می بینی دنیاست که دنبال تو میدوه! براش مرگ بگیر که تب رو خودش بهت بده! 

باز کردن گره طناب به مراتب ساده تر از نخهای نازکه پس تا میتونیم افکارو اهدافمون رو بزرگتر نگه داریم


** دوستم مدام شماره میگرفت و هر بار با ناراحتی بیشتری میگفت  چرا جواب نمیده....بلاخره زنگ زد خونشون و از خانمش پرسید فلانی گوشی تو خونه جا گذاشته؟ بیزحمت وقتی اومد بگین یه زنگ بهم بزنه. بعد بهم گفت چند ماهه پول ازم گرفته هی امروز و فردا میکنه. هنوز به کسی نگفتم اما اعصابمو ریخته بهم. گفتم منم تو همچین موقعیتی بودم و یه نفر حرف قشنگی بهم زد و گفت:

تو باید ممنون فلانی باشی! تو فلانی رو چندصد میلیون قبول داشتی و حاضر بودی حتی خودتم از یه نفر دیگه  قرض کنی و  براش کاری کنی... اما اون خودشو بهت شناسونده اونم با مبلغی به مراتب کمتر از اعتباری که پیش تو داشته! باید ممنون باشی که به این زودی خودشو لو داده!

از طرف دیگه مراقب باش پلهارو خراب نکنی. اعتبار خودتو بالاتر ببر و محتاط عمل کن.

اولا  اعتبارنامه های افراد رو آپ دیت کن و به هر کسی قرض نده  ، دوما اگه بر حسب اعتبار به کسی که میدونی لایقشه قرضی دادی مبلغ و شرایط رو در ظاهر سخت بگیر اما تو دل خودت جوری  برنامه هاتو تنظیم کن که هرگز اونو بهت پس نمیده! طرف حسابت رو خدا در نظر بگیر نه اون! این کار چنتا مزیت مهم داره: 

اولا بعدا توقع خاصی نداری و دچار  ناراحتی نمیشی و از نظر فکری بهم نمیریزی  که چرا فلانی  به حرفش عمل نکرد. 

دوما اینکار باعث میشه از همون اول مقدار کمکت رو عاقلانه تنظیم کنی و جوری نشه که مثلاخودتو ببری زیر قرض یه نفر دیگه بخاطر کمک به فلانی. حساب کردن روی قول فلانی یعنی برنامه های خودتم به دیوار حرف  اون تکیه بدی و اگه به هر دلیل اون قول عملی نشه  برنامه هات  بهم میریزه و ممکنه اعتبار تو هم ناخاسته این وسط فنا بشه. 

سوما روابط حفظ میشه و دلخوری ایجاد نمیشه  و اعتبار خودتم بالاتر میره

چهارم  اگه نیتت خیر هست طرف حسابتو خدا در نظر بگیری مطمن باش هواتو داره! البته مراقب باش حالت معامله پیدا نکنه! یعنی برا خدا تعیین تکلیف نکن! بذار خودش هرجور خاست جوابتو بده! یاد خاطرات یه پرفسور افتادم  که گفت رفته بودیم یه مدرسه ای . بعد از برنامه ها و مراسم نیتم این بود که یه کمکی هم برا دانش اموزا کنم....اما مدیر مدرسه پشت میکروفن کمک منو رد کرد و گفت اگه میشه کمک نقدی کنین! از حرفش ناراحت شدم ولی بروی خودم نیاوردم و قبول کردم. اما حتا  ارزش مادی کاری که خودم میخاستم انجام بدم بسیار بیشتر از اون کمک نقدی بود...


کارآگاه علوی

ماشین یکی از همسایه ها رو تو روز روشن دزدیدن و  این موضوع ، بدتر از هزینه مالی، فشار روانی زیادی به  اون زوج جوون وارد کرده. دلداریش دادم و این واقعیتو بهش یاد آور شدم که جوش مال و پول رو تا وقتی بخور که به جسم و روحت صدمه نرسونه. بهش گفتم یادته فلان همسایه 20سال قبل دزد اومد خونشون زنش از فشار عصبی مریض شده 20 ساله قرص و دوا میخوره در حالیکه دزد خونشون همون 20 سال قبل پیدا شد و اموال هم عودت شده بود! (فردای روز دزدی!)  اگه اون زن بجای هیجان و احساس یه خورده محکمتر بود انقدر خانواده و خودشو عذاب نمیداد. پس مراقب باش مثل اون سست نشی. کل ضرر مالی وارد شده رو بذار کنار هزینه تفریح یک هفته ای یا یک روزه بعضیها،  اونموقه بار ذهنیت  منتقل میشه یه سمت دیگه و  محکمتر رفتار میکنی...


** با خودم فک میکردم نباید پرونده های سرقتی این مدلی سخت باشه. پیدا کردن پژو با پلاک و رنگ خاص. اون هم تو عصر اطلاعات کنونی.

مثلا : حالادیگه هر کوچه ای دست کم 3-4 تا دروبین داره .دوربین بانکها و فروشگاه ها و دوربینای هوشمند تقاطع ها و بزرگراه ها بماند...

دیروز میگف برام پیامک اومده که تو فلان استان سرعت غیر مجاز داشتم! این پیامک خوبیش اینه که آدمو تقریبا مطمئن میکنه ماشین تو یه استان دیگس و دیگه لازم نیس نصفه شبها با زن و بچه چند ماهش،  دور بیوفته تو خیابونا و دنبال ماشینش بگرده.  دوربین هوشمند راهنمایی هم نقطه امید دیگس که میشه رو عکسش حساب کرد. جای تعجب اینکه بهش گفتن برا گرفتن عکس، از طریق کلانتری اقدام نکن . خودت بری  تهران و بگیری سریعتر به هدفت میرسی! نگو ماشینتو دزدیدن،بگو میخام مطمئن شم ماشین خودمه و مستحق جریمه بودم!


**  علاقه به خلبان شدن یا کارآگاه شدن  نوستالوژی دهه شصتیهاست.  شغل "کارآگاهی" تو فیلما حرفه دوست داشتنی و جذابیه. اینکه شواهد و مدارک رو کنار هم بچینیم و برسیم به جواب. رسیدن به جواب هم برای ما لذت بخشه و هم برای طرف دعوی.  حل کردن پرونده های مختلف  سریال زندگی مارو میسازه و با مرورشون به خودمون افتخار میکنیم و کلی خاطره داریم برا تعریف کردن. اما انگار تو واقعیت "کارآگاه" بودن زمین تا آسمون  با فیلما متفاوته.  الان تمرکز اصلی روی "دردسر کمتر" و "حقوقهای آخر برج" هست و همکاری ارگانها برای کمک به رسیدن به جواب هم یه مسیر سنگلاخه...


** همونجور که تو دانشکاه عناوین اکثر رشته ها با کتابها و محتویاتشون همخونی نداشت، همونجور هم بیرون از دانشکاه ، عنوان مدارک دانشکاهی با تخصص طرف، و تخصص طرف با عنوان شغلیش همخونی نداره! مثلا طرف مدرکش روانشناسیه اما خودش روانیه! شغلش هم کارمندی! طرف رشتش جامعه شناسیه اداره مالیات کار میکنه...طرف دیپلمه مدیر یه سازمانه...


بعدا اضافه شد:

نظر بهزاد، یه نکته جالبی رو یادآوری کرد. اونجا که گفت:    "...با این دزدی های اشیا تا آدم... باید تو بدنمونم جی پی اس کار بذاریم..."

جای شکرش باقیه که خلافایی که ماها باهاشون سرو کار داریم هنوز هوشمندانه نیس! اکثرا دله دزدیای متفرقس و معمولا با افرادی معتاد یا پیشونی سفید طرفیم. (خلافای میلیاردی که بهتره اسمشون رو "بده بستون ساده" بزاریم، به گروه خونی این پست نمیخوره و بحثش جداست)

حکایت کسی که تو مسابقه دو  اول میشه و تعداد شرکت کنندگان مسابقه هم فقط همون یه نفر بوده! یعنی  حل پرونده های بدیهی این مدلی هنر نیس، وظیفس! خدا رحم کرده از لحاظ آگاهی و فناوری اطلاعات هنوز خلافکارای ما به مرحله پیچیده بودن نرسیدن


بالاشهر

پیش نوشت: قبل از هر چیزی  یه تذکر18+ بودن بدم و اینکه عذر خاسته باشم از همه اونایی که از بعضی نعمات محرومن. 


** حدودای ساعت4-5 بامداد به شهر مورد نظر رسیدیم و طبق عادت، انتظار داشتیم همچین ساعتی از سرمای پاییزی بلرزیم! اما هوا مثل ظهر تابستون بود! از اوضاع آبش هیچی نگم بهتره! اولین بار "آسمون غیر آبی" روز و "آسمون روشن شب" رو اونجا دیدم!  از ابرای سفید تو زمینه آبی خبری نبود و در شب از تاریکی مطلق ودوست داشتنی شب همراه ستاره ها خبری نبود. از آب زلال و خنکای جویبار خبری نبود/ از برف و تمیزی زمستون خبری نبود/ از شادابی درختا خبری نبود و بوته ها و درختا همه انگار رنگ سبزشون با غم ترکیب شده باشه/ شاید باورتون نشه حتا شفافیت هوا هم کم شده بود! مثل اینکه یه عینک کثیف گذاشته باشی همه چیز کدر بنظر میومد. اینو وقتی برمیگشتی شهر خودتون عینا لمس میکردی

منطق حکم میکرد "کل بالاشهر اونجا" به اندازه یه "کوچه باغ کوچیک" ارزش نداشته باشه! اما در عمل میدیدی زمینای اونجا متری چند و چند معامله میشد! حاضر نبودم حتا یه لحظه بالاشهر نشین اونجا حساب بشم ولو قیمتش نجومی و درآمد ساکنینش کهکشانی باشه...

بماند که الان اوضاعشون (حداقل از نظر آب و هوایی) به مراتب بدتر شده. (اینا سوای بحث فرهنگ و اقتصاد مردم اونجاست)


** تعریف جهنم واقعا نسبیه. اونجا برای امثال من جهنمه!!

** سالها گذشت و تو شهرای مختلفی که چرخیدم این جریان غیر منطقی تکرار شد. کلمه "بالاشهر"  کنار بقیه  "کلکسیون تناقضات ایران" مدتهاست برام لاینحل مونده. با هیچ منطقی جور در نمیاد. مثلا شهرایی بوده که یک طرف خیابون مرفه نشین بوده و یه طرف دیگه همون خیابون برای مردم عادی!  گاهی هیچ مرز و تفاوت مشخصی بین بالاشهر و پایین شهر پیدا نمیکردی و حس میکردی یه لابی نامرئی همه مردم رو بازی داده باشه!

** دم دست ترین جوابی که در باره این تناقضات به ذهن میرسه اینه :  منطقی در کار نیست!  مثل  خیلی از مسایل دیگه، یه تقلید ناقص و کورکورانس در جهت منافع عده ای خاص! که اونم ناشی از "بی صاحبیه"! همونجور که خیلی از مسایل بهداشتی، درمانی، فرهنگی، علمی، آموزشی و... کشور بیصاحب رها شده.

آخرین موردی از تقلید که کورکورانه بنظر میرسید همین امروز ظهر تو مسیر برگشتن به خونه بود. آفتاب انقدر تند بود که مچ دست آدم سوزن سوزن میشد! داشتم فکر میکردم کاش یه دستکش خنک اختراع میشد مچ دست هم از پرتو سوزنده آفتاب ظهر محفوظ میموند تو این فکرا بودم که دیدم یه نفر با شلوارک و لباس آستین کوتاه جلو خورشید تو دمای40-50 درجه راست راست پیاده میره! انتخاب این سبک لباس با این اقلیم خشک و سوزنده آگاهانس؟! 

پ ن:

و البته در بهترین اقلیم  هم که ساکن باشی ولی اطرافیانت سطح فکرشون پایین باشه باز هم جهنمه.