
قانون طلایی: درگیر نشدن در جزئیات.
در کل مراحل زندگی. هرجایی که هستیم. چه محیط کار چه تحصیل چه خونه و....
+ گاهی افراد سطح فکر پایین موفق میشن آرامش ما رو به هم بزنن و یا فکر ما رو حتی به اندازه چند لحظه درگیر نگه دارن این یه هشداره برای ما که داریم از سطح بالاتر نزول میکنیم به سطح اونا! دم دست ترین کار درگیر نکردن خودمون با جزئیات بی اهمیتیه که اونا بعنوان زنجیر دور ما میپیچن...
+ همونجور که به بعضی افراد نباید اجازه داد به ما نزدیک بشن، باید جلو نزدیک شدن افکار اونا به ذهنمونم بگیریم . بعضی از افکار مثل اسیدن! حتا فقط و فقط تحلیل و پردازش اونا توسط یک ذهن سالم هم مخرب هست
پ ن:

+صبح که میرفتم سر کار از پشت کوچه سر و صدا میومد. شاید دعوایی چیزی بود...شایدم یکی از پیرزنای محل از دنیا رفته باشه
حوالی خونه "خارجی" بود. "خارجی" همون زن جوونیه که بخاطر آرایش خاصش این اسمو روش گذاشته بودیم.
فردای اون روز تشییع جنازه "خارجی" بود! صبح میبینن مرده. میگن سکته کرده بوده.شاید از فشار عصبی. بعد اینهمه سال تازه فهمیدم اسمش مرضیه بوده، طلاق گرفته بوده و دو تا بچه کوچیک رو خودش سرپرستی میکرده!
تو این چند سال هر از گاهی ماشینشو میدیدم که همزمان با من بعد از ظهرا از سر کار میاد. نمیدونستم کارش چی بوده، حتا ادرس دقیق خونشم نمیدونستم. کل شناخت من فقط تصویر خاص روی شیشه عقب ماشینش و اون چهره بچگانش بود.
نمیدونم شاید این توجیه ما باشه که : فضول نیستیم و کاری به حریمهای خصوصی افراد نداریم. اما فک میکنم این درستش نیس. نباید همسایه ها انقد از هم دور باشن.
+ همکلاسیمون همینطوری تو خاب سکته کرده بود. تازه با شوهرش رفته بودن سر خونه زندگیشون:(
+ "دکتر جوان"بخاطر اشتباه همکاراش مرد.شوهرش هم که دکتره میخاد از بیمارستان شکایت کنه.(مگه این ظالمان حریف خودشون بشن!)
+ وقتی باهام تماس گرفت و بعد از گفتگوهای معمولی ازم پرسید میدونی کی مرده؟ گفتم نه. گف کسیکه دوستش نداشتی و باهاش دعوا کردی. گفتم نمیدونم کیه. گف کسیکه بهش میگفتی : چجوری خای مرد؟ باز گفتم یادم نیس. گف احسان!!! با یه سرماخوردگی! بستری میشه و عفونت میزنه به ریه...گفتم درسته که حق الناس رو غصب کرد و... اما من از مرگش خوشحال نیستم.
حیف شد. با کلی از دیون مردم الان چیکار میکنه؟
پ ن:
ماییم که مرگ را میان شما مقدّر کردیم، و هیچ چیز ما را [در جاری کردن مرگ بر شما] مغلوب نمی کند. سوره 56, آیه 60
فک کنم فقط بولد کردن این حقیقت بتونه ماها رو از فساد نجات بده

+ جای خیلی چیزا خالیه. برف. سرما. آرامش آدمها یا حتی درختها و حیوانات، در یک کلام، برکت.
نمیدونم چرا انقد "برکت" برا ما بی اهمیت شده. خودمونم خبر نداریم. بررسی آرشیو خاطرات و تصاویر ثابت میکنه برکت ها کمتر شده و ماها بی تفاوت تر.
+ خرافات نیس، واقعا نگرش و رفتارای ما بر سرنوشتمون اثر داره. نمیدونم چرا انقد بیخیال این موضوع شدیم. قبلنا مردم با کمترین بی حرمتی بهشون بر میخورد. عزت نفس داشتن. آبروی همسایه ها براشون مهم بود. کوچیکترین اشتباه بچه هاشون براشون مهم بود و فوری از خودشون میپرسیدن: چیکار کردیم که رفتارش اینجور شده! با کمترین نشونه های خشکسالی دلواپس میشدن، نماز بارون میخوندن و ...
اما الان انگار نه انگار که فصلها عوض شدن، آدما عوضی شدن. هیچکسی خودشو مقصر نمیدونه تلاشی و حتا فکری برا جبران نمیکنه. وقتی تلنگرای کوچیک بیدارمون نمیکنه نوبت تلنگرای بزرگتر میرسه. بزرگتر از زلزله حتا.
+ خدا رحمت کنه همه اون قدیمیا رو که این حرفارو ازشون میشنیدیم و الان حتا اونها رو هم از دست دادیم
+ من یعمل مثقال ذره خیرا/شرا یره

با تشکر از مدیر جوان بابت معرفی این کتاب. خلاصه ای از صفحات کتاب:
ص23 فقط یک گناه وجود دارد، دزدی! ....هیچ کاری پست تر از دزدی نیست.اگر کسی چیزی را که مال خودش نیست بردارد، خواه جان یک انسان باشد، خواه یک تکه نان یا....تف به رویش!
ص130-133 کریم : سربازه میخواهد نیم ساعت با این همشیره پشت کامیون باشد! زن جوان شال را روی صورتش کشید و زد زیر گریه.نوزادی که تو بغل شوهرش بود هم به گریه افتاد. رنگ شوهر پریده بود.به کریم گفت از جناب سرکار خواهش کن رحم کند، لابد خودش خواهر یا مادری دارد...
کریم : میگوید هزینه رد شدنمان همین است...اینجا بود که بابا از جا بلند شد و گفت ازش بپرس شرم و حیایش کجا رفته؟
کریم:میگوید جنگ جنگ است حیا سرش نمیشود.
بهش بگو اشتباه میکند.جنگ که نباید شرافت را از بین ببرد. تازه، شرافت را میطلبد. حتی بیشتر از زمان صلح
....یک ربع بعد از حرکتمان شوهر زن جوان یکدفعه بلند شد ودست بابا را بوسید
ادامه مطلب ...

دور نهایی مسابقات کشوری بسکتبال تو دانشگاه بودو اونروز بصورت ناخاسته مسیرم اونطرفی بود. پیگری بازیها برام مهم نبود. ذهنیت خوبی هم از بسکتبال نداشتم. بازی تموم شده بود و تعدادی از تماشاگران هنوز نشسته بودن و منتظر خلوت شدن صف درهای خروج بودن. از همون دورخلوت ترین مسیر خروج رو بررسی کردم تو افکار خودم بودم و به کارایی که داشتم فک میکردم و میخاستم زودتر به مقصد برسم . از وسط سالن میونبر زدم برم اونطرف و تا وسطای زمین هم جلو رفتم . توپ بسکت جلو پام قل خورد. تحریک کننده بودنش جواب داد! برش داشتم و از همون فاصله پرتابش کردم سمت سبد و مستقیم رف تو سبد!!!! اولین پرتاب عمر من بود!!! خودم خندم گرفته بود با اون کیف روی دوشم و کاپشن و عجله ای که برا کارای دیگه داشتم . زیر چشمی تماشاچیان رو برانداز کردم و سعی کردم هرچه زودتر سالن رو ترک کنم مبادا ازم بخان دوباره از اون فاصله اون پرتابو انجام بدم!
** تنها خاطرات موندگار و ارزشمند همونایی اند که خارج از تحمیلهای بیرونی انجام دادیم. مخصوصا اون یهویی ها! کاش از همون اول انقدر به مدیران آموزشی و ورزشی و فرهنگی و اقتصادی اعتماد نداشتم تا این خوشبینی یا بهتره بگم سادگی، باعث از دست رفتن فرصتای رشد و لذت بردن از زندگی نمیشد . مطیع بودن جلو همچین مدیرانی خلاقیتها و ابتکار عملامونو سوخت میکنه. مقصر اصلی هم خودمون هستیم. مثلا تا حالا شده بابت کیفیت پایین آموزش از اونا بازخاست کرده باشیم!؟
** فیلم سینمایی "مربی کارتر" محصول 2005 ، با فاصله کوتاهی از برنامه "صبح و نشاط " از شبکه های ملی روی آنتن بود. آدم دچار تناقض میشه. نگرش به ورزش تو کشورمون آدمو یاد عروسک بازی میندازه...