با وجود گرمی هوا، تشییع جنازه شلوغی بود. فرد میت رو زیاد نمیشناختم. دورادور. سن و سال و کهولت سن و دوره ای بیماری و تمام. اصلا نمیخاستم جای ا ون باشم.
هرچند حمل تابوت داوطلبانه و احتمالا از روی ثواب و صواب بوده اما خستگی و فشار رو روی حمل کنندگان تابوت میدیدم. متنفرم از اینکه باری بر دوش بقیه باشم. چه زمان زنده بودنم و چه بعدش.
تو این افکار بودم ک "رنجر" رو دیدم .پیرمردی با دستان لرزان که چند متر دورتر جمعیتو همراهی میکرد. کسی که زمانی تکاور چتر باز بوده و الان یه پیرمرد نحیف شده.تقریبا همه همدوره ای هاش از دنیا رفتن. نمخاستم جای اون هم باشم.
بنظرم زندگی یهو کات بشه خیلی بهتره تا مرگ تدریجی. حالا اگه این کات شدن یه هدف مقدسی هم پشتش باشه که بهتر.
شهیدشدن بجز اجر اخروی مزیتش اینه که مصائب بالا رو هم نداره.
سلام دوستان.
شاید یه تغییراتی تو وبلاگ نویسی بدم. شاید.
البته تا الان که به حداقل اهداف رسیدم، یعنی خطابش به خودمه و آرشیویه برا یاد آوری خودم.

همیشه دنبال یادگیری های تازه ایم و میخوایم از قافله "بروز بودن"عقب نمونیم. همیشه تو هول و استرس جمع کردن و اندوختن چیزهای بیشتری هستیم. (هر چیز مادی و غیر مادی)
ولی آیا از اون چیزایی که داریم استفاده میکنیم؟
+ تو به اون چیزی که میدونی ،عمل کن، تقدیر اون چیزایی که نمیدونی یادت میده. تو از چیزی که داری درست و بهینه استفاده کن،تقدیر داراییهای جدید بهت میده.
بخاطر ماه گرفتگی امشب ، باید نماز آیات بخونیم.
برای امثال من سیستم کارکرد سلولها، هماهنگی اونا، نحوه ذخیره سازی اطلاعات و توارث اونا، واکنشها و تعاملات بین سلولی، خلاقیت رفتار فردی و اجتماعی اونا و... موجب اعجاب و تحسینه. بنظرم بابت این اعجاب ها هم باید نماز آیات بخونیم