
** شما دو زندگی دارید ،
دومی زمانی آغاز می شود که درمیابید یک زندگی دارید! (میگن "کنفوسیوس" اینو گفته)
** جمله بالایی یعنی هر لحظه خودمونو با حالت ایدآل چک کنیم. توطراحی (طراحی چهره،کاریکاتور و...) هنرمندای حرفه ای یه قانونی دارن که ما آماتورها متوجهش نمیشیم. اونا یه استانداردهایی از همه چیز توذهنشون تعریف کردن و متناسب با اون هر سوژه ای رو با استانداردش میسنجن و طراحی میکنن. اینکه شکل عمومی و استاندارد بینی یا ابرو چطوریه...فاصله ابرو با چشم، اندازه پیشانی و.... مثلا موقع کشیدن کاریکاتور نیگا به چهره طرف میکنن، متمایز ترین مشخصه فرد رو با فرد استاندارد داخل ذهنشون پیدا میکنن و اون میشه کلید شخصیت ظاهری اون فرد، اگه این کلید بصورت اغراق شده هم رسم بشه کاریکاتور با همه تفاوتها و خنده دار بودنش، مارو مستقیم میبره سراغ همون فرد...
ما هم باید یاد بگیریم هر لحظه" مترسنج" خودمون باشیم. برای اینکار اول باید استاندارهایی تو ذهنمون ایجاد کنیم و بعد کارها و رفتارامونو با اون بسنجیم. مثلا بجای اینکه مغرور بشیم یا منت سر کسی بزاریم یا نق بزنیم یا مدام منفی بافی کنیم و... تو ذهنمون رجوع کنیم به الگوهای ذهنمون و از خودمون بپرسیم اگه اون تو همچین موقعیتی بود چیکار میکرد...(این الگوها میتونه یه آدم موفق و دوست داشتنی باشه، یا حتی یه فرد منفور با شخصیت منفی )
بعد از مراحل بالا نوبت به ابراز وجود "ما" میرسه، اینکه ما رفتار مختص خودمون رو با اختیار خودمون انجام داده باشیم .
چند مثال: اینکه من تو موقعیتی خاص کمکی به یه نفر کردم.... خب شاید هر فرد نرمال دیگه ای هم بود اینکارو میکرد..پس منت نذاریم...توقع بیجا نداشته باشیم..
اینکه من الان در فلان موقعیت اجتماعی قرار دارم... شاید یه فرد معمولی هم جای من بود میتونست...تا مطمئن نشدیم که تواناییهای فردیمون اون موفقیتها و موقعیتها رو ایجاد نکرده، اونارو به اسم خودمون سند نزنیم..
** اگه از امکانات در دسترسمون درست استفاده کنیم مجالی برای منفی بافی و نق زدن باقی نمیمونه. همین امکانات موجود کافیه. نیازی نیس مدام آیه یاس بخونیم که کاش فلان امکانات فراهم بود و...خدا روزی ما رو در حرام قرار نداده این یعنی نترسیم که اوضاع فعلیمون کفاف رسیدن به کمال رو نده. یا امکاناتمون رو نشناختیم و یا اونا رو آچمز کردیم...

** راهنمایی که بودم "ح م" امام جمعه بود. یه آخوند خوشتیپ و خوش صدا که هیچ حرف مفیدی ازش یاد نگرفتم حتی احکام دینی! رغبتی به رفتن نماز جمعه برام نبود.آخرای دبیرستان "م م" اومد شد امام جمعه. یه اخوند لاغر اندام بی شیله پیله که نه دنبال خوبی بود و نه بدی! یادمه با یه سری از بچه ها جو گیر شدیم رفتیم خونشون در مورد مشکلات ...باهاش حرف بزنیم(پشیمونم ازونکار). هم اون و هم نفر قبلی برش و صلابت رفتار نداشتن. شاید محافظه کار بودن...شاید نمیخاستن درگیر حاشیه بشن...شاید ترس داشتن از بازخوردها...
اما امام جمعه فعلی "ح ف"، عالیه! از همون اولین دیدارم مریدش شدم...
همون موقه که اعتراض داشت به مدرسه های ابتدایی مختلط...
با همه روحانیهای دیگه فرق میکرد..
دین اسلام رو به جریان زندگی روزانه مردم تزریق میکنه...برخلاف بعضیا که فقط یسری دعاها و ...رو فقط روخونی میکنن...
تحلیلها و حرفاش واقعن اموزنده و قشنگه..
من سراغ ندارم که تو هیچکدوم از حرفاش دنبال محافظه کاری،جناح بازیهای سیاسی،یا فرار از مسئولیت باشه...
به همین خاطره که با رغبت تمام جمعه ها رو میرم نماز جمعه.
** اولین بار که قران با ترجمه و تفسیر استاد ابوالفضل بهرامپور رو دیدم زیاد جدیش نگرفتم! گفتم این دیگه چه فکری کرده معنی لغت به لغت کنار هر صفحه پاراف کرده...؟! چرا قرانو اینجوری صفحه بندی کردن...؟ اما الان جوری شده که قران با ترجمه و دست خطای دیگه رو رغبت نمیکنم برم سراغش!
پ ن:
+ چقد تالیف و نوع عملکرد میتونه روی بازخوردها اثربخش باشه...یه کتاب یک موضوع یک منبع، اونموقه یسری دافعه ایجاد میکنه و بی اثره، یه سری انقد آموزنده و جذابه...
+ گاهی یادمون میره بجای زیر سوال بردن اصل یک چیز، به متغییرهای دیگه هم توجه داشته باشیم...

دو راهی: یا شهید شویم، یا بمیریم.
پ ن:
شهادت فقط رفتن جلو گلوله نیست، متناسب با اقتضای زمان، فدا کردن همه چیز برای خداست...

حد اعلای بهترین سخنها نقره است، سکوت طلاست!
پ ن :
استاد سخن، تو این شعر حق مطلب رو تمام و کمال ادا کرده....
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی/ به عمل کار برآید به سخندانی نیست

++ تا آنگاه که مرگ یکى از ایشان فرا رسد مىگوید پروردگارا مرا بازگردانید... (سوره 23 آیه 99)
همیشه عادت کردیم شب امتحانی عمل کنیم! وقتی واسه بچه ها تبلت میخریم یهو تب به جونمون میخابه که ای دل غافل حالا چجوری اونارو تو محیط مجازی کنترل کنیم...وقتی مریض میشیم تازه یادمون می افته که با خودمون مهربونتر باشیم سبک زندگیمون درست نیس...وقتی فرصتا از دست رفت میفمیم بعضی فرصتا قابل بازیافت نیستن و روزگار معطل ما نمیمونه که از اول شروع کنیم...وقتی یه نعمتی رو از دست میدیم تازه یادمون میاد چی داشتیم(رفیق خوب،امکانات خوب، خانواده، تن سالم و...)
++ خوندن تاریخ و مرور تجربیات گذشته همیشه آموزنده بوده...منظورم کتابای تاریخ ویل دورانت و....نیس...
منظورم تجربیات و خاطرات شخصی خودمونه! فقط و فقط بررسی حتی سطحی خاطرات خودمون هم خیلی آموزندس بشرطی که در مورد خودمون بیطرفانه عمل کنیم.
تو این پست در مورد ضرورت و فواید درج خاطرات و تجربیات قبلنم صحبت کردیم...و تو این یکی پست هم در مورد بازبینی روزهای سپری شده روی تقویم صحبت کردیم...
لزومی نداره حتما چیزی نوشته باشین. ورق زدن البوم عکسای قدیمی، کتابهای دوره مدرسه، لباسها و اسباب بازیهای دوره کودکی و... هم میتونن روایتگر خیلی از اتفاقات باشن...
شما هم تجربه کنین حتما شگفت زده میشین! اگه آدم مثبت نگری باشین حداقلش اینه که انگیزتون مضاعف میشه و برای آینده خیلی مسلط تر تصمیم میگیرین. اگرم ادم سخت گیری هستین و به کمترین نکته منفی هم حمله میکنین و بهش گیر میدین هم خیلی اینکار مفیده چون حداقل کمک میکنه کمتر به خودتون سخت بگیرین و دستاوردهاتون روبیشتر ببینین و حتی اگه سخت گیری رو کنار نزارین، حداقل کمک میکنه در آینده جهت دارتر و مفید تر سخت گیر باشین!