
برای اینکه صلحی پایدار باشه و آرامش داشته باشی، همیشه آماده نبرد باش.
این جمله خییلی حرفا توشه..
امروزه تا پول نداشته باشی ، قوی نباشی ، به همه چی اشراف نداشته باشی کسی کمکت نمیکنه!!! خیلیا اگه بفهمن به کمک نیاز داری بدجور اذیتت میکنن...
استقلال و بی نیازی از خلق اوج افتخاره...اما خیلیا درک نمیکنن..
+ بدست آهن تفته کردن خمیر/ به از دست بر سینه پیش امیر....

تصویر بالا از کتاب علوم اول ابتدایی رو بچه های دهه 60-70 خوب یادشونه... داستان تصویری مراجعه یه دکتر به بالین بیمار...
حالا چی شد که یاد این عکس افتادم:
توفیق اجباری بود با چند نفر همسفر شده بودیم. کل همنشینی ما یکی دوساعت بیشتر نشد اما انگار سالها میشناختمشون... اون پیرمرد پیر زنها که دلشون از ما جوونتر ها خیییلی جوونتر بود با همدیگه مشغول صحبت بودن و ما هم دزدکی گوش میدادیم...آدم به صفا و نشاطشون حسودیش میشد!
صحبت از اقتصاد و اوضاع فرهنگی و خلاصه همه چی بود. و جالب اینکه بدون هیچ سواد آکادمیک یا ادعای حزب بازی و ...خالصانه و از روی واقعیات زندگی صحبت میکردن...و واقعا آموزنده بود و جالب.مخصوصا اونجاها که از گذشته ها تعریف میکردند..
یکیشون میگفت اون قدیما یه دکتر پاکستانی بود با همه اهالی رفیق شده بود و حتا خانواده های همه رو میشناخت و حتی تا همین اواخر هم از پاکستان جویای احوال اهالی شده بود!!! میگفت اونزمونا حتی ساعت 2-3 شب کسی حالش بد میشد خودش پیاده پا میشد میومد بالاسر مریض...همه دوسش داشتن و اصلا سنی بودنش مانع دوستیهای متقابل نبوده...قیافشم یه چیزی تو مایه های همون تصویر بالایی یخورده سیه چرده تر! اینحرفا رو که میزد دیگران تایید میکردن و یکی از پیرزنها (پیر که نه، بگیم پا به سن گذاشته) در تایید حرفش گفت:همین هفته قبل حاجی$$ (منکه نمیشناختمش اما قطعا منظورش شوهر مریضش بوده) قلبش درد میگرد ساعتای9-10شب میبرنش دکتر...از دربون جلو در تا خود دکتره انگار گناه کبیره کرده باشی ! و با منت حوالمون کردن به فردا صبح!
یاد آخرین مراجعم به پزشک عمومی افتادم. تا اون روز ندیده بودم یه پزشک با اون همه آرایش غلیظ و موهای افشان و رنگ مو و ناخنهای اون مدلی... شاید دختر خوبی بود اما دکتر خوبی نبود...ترجیح میدادم اون دکتر سیه چرده پاکستانی روی اون صندلی بود...
خودمونیم...مشاغل پزشکی با تمام پول و تجارتی که دارن نچسبن!
صد رحمت به رشته های تولیدی و فنی و وحتا تحقیقاتی و ازمایشگاهی...
راستش منکه دلم نمیخاد بشینم تو یه اتاقو ملت پشت در برام کارت بکشن..این سبک طبابت منزجر کنندس. ترجیح میدم کاری کنم یه عده نون حلال ازش بدست بیارن تا...

"آدم خوبی" بودن موقعی که همه چیز بر وفق مراده، هنر نیس!
هنر اینه که تو کلکسیونی از سختیهاو کمبودها و بدبختیها و موقعیتهای انحرافی باشی و خوب بمونی...
روزگار حتی قبل از تولد پیامبر هم سختگیریاشو شروع کرده بود...
ما تو مطالعه زندگی پیامبرمون هم کوتاهی داریم...
پ ن:
* میلاد پیامبر بهونه ای شد یه موضوعی در ادامه گفته بشه شاید برا شمام جالب باشه:
لینک اول در مورد رد یکی از خرافات مرسوم، و لینک دوم توضیح نزدیکتر به واقعیت آن موضوع.
* گاهی مسلمونی ماها بدرد خودمونم نمیخوره! دردد اینجاست!
نه تحریم، نه استعمار و نه وحشیگریها و قتلها و تجاورزها وخیانتها ...هیچکدوم وارداتی نیستن،همشون برمیگرده به رفتارا و جامعه خودمون.
امیدوارم دوباره ما مردم با همدیگه مهربون بشیم. بالاترین حد ظلم،ظلم مردم بر مردمه.

این شعرو یکی از هم خابگاهی های تلاشگرمون به مناسبت روز دانشجو سروده بود:
دوش رفتم بر در پیر مغان
گفتم سلام ای پیر ! ای مرشد!
سرت خوش باد من «لیسانس» بگرفتم
زجا برخیز، شوری، شورشی ای پیر
هورایی بکش با من
بر من «مشتلق» فرمای
سلامم را تو پاسخ گوی،
لب بگشای!
اگر کوه از تکانش جای خوردی، او نخوردی از تکانش جای!
دلم بشکست!
رنگم سرخ شد چون سرخی سرخاب
و مدرک شل شد و آهسته دستم بر زمین افتاد
نه!
و دستم شل شد و آهسته مدرک بر زمین افتاد
مرشد، سبحه ای در دست
قلیانی به پیش روی
و لبخندی، نه لبخندی که نیشی، نیشخندی ،مرحمت فرمود
و گفتا مشتلق می خواهی از من؟!
نیک فرمودی!
بیا تا مشتلق فرمایمت، مشتی که لُق باشد
نشستم ،– او زجا برخاست
بخرامید تا اقصای انباری
و بعد از نیم ها ساعت
بیامد کوزه ای در دست
سفالین کوزه ای زیبا
هنوز از قدمتش بوی شراب کهنه می آمد
بگفت ای طفلک بیچاره مفلوک!
الا بدبخت بی برگ و نوا هر روز
فردا بهترین الگوی بیکاری
الا ای مدرکت فردا برای هر یگانی پوچ و تکراری
اَیا علاف هر بازار!
تو ای هنجار ناهنجار!
اسیر دست محرومیت و فقدان!
عجین با ذلت و خواری!
الا بر چهره ات بنشسته رنگ فقر و ناداری!
بگیر این کوزه را با خود ببر
بر درب آن بگذار فردا مدرک خود را
و آبش را بخور خوش باش!...
برو...سی سال خواندی، سوختی، مُردی؟
فدای شادی شاسی بلندان سیاست
ضعف ها کردی؟
فدای چشم گرم آن مدیر روی گنج خوابیده
شکستی، رنج ها بردی؟
فدای چشم صاحب منصب بی درد
تب کردی؟
فدای ناز آقا زادگان دزد میلیون و تریلیونی
زمین خوردی؟
فدای پوزخند برج سازان و سرِ انبوه سازان خصوصی ساز!!
بیا این کوزه را بردار فرزندم
برو خوش باش...
"محمود طیب"

وقتی دیگران(مخصوصا اونا که پتانسیلشون از ما کمتر بوده) تونستن موفق بشن، این به ما ثابت میکنه ما هم قطعا میتونیم موفق بشیم و اگه تو کاری موفق نشدن، این فرصتیه برا ما که به اونا ثابت کنیم اینکار شدنیه...
شهیدحسن طهرانی مقدم