+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک
+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک

شخصیت حیوانات

اب چشمه و زلالی اون منو محو خودش کرده بود. حشرات مختلف میومدن و آب میخوردن و میرفتن. پروانه، زنبور و..

زنبور  با موجای کوچیک کنار چشمه یه لحظه سر خورد و حالت اسکی روی آب مسیری چند سانتی رو سواری کرد. با خودم گفتم شاید اگه من بجاش بودم صدها بار مسیر چشمه رو به سمت پایین اسکی میکردم و لذت میبردم! اما زنبور بلافاصله پرواز کرد و رفت دنبال کار خودش! نه فقط زنبور که هیچ حیوان دیگه ای رو ندیدم که دنبال تفریح باشه! همه دنبال اهداف خودشونن.

شما بیشتر از 5دقیقه نمیتونی کنار کلنی زنبورها بشینی و رفت و آمد و رفتارهاشونو تماشا کنی چون با واکنش اونها مواجه میشی! ( همچین تجربه  ای رو به قیمت خوردن بیشتر از 30 نیش در 2الی 3دقبقه  مانیتورینگ  کلنی زنبود عسل دارم:) ) اما کنار چشمه بینهایت بشین و تماشا کن هیچ حیوانی متعرض تو نمیشه! اونها واقعا با شخصیت هستن. حشرات کنار چشمه  کاری هم به کار همدیکه ندارن چون اینجا یه محیط عمومیه و حتا زنبورهای گوشت خار هم حرمت مکانهای عمومی رو حفظ میکنن. نمیدونم شمام به این نکته پی بردین یا نه. تا وقتی به حریم شخصی اونها تجاوز نشده باشه بهیچوجه تهاجمی نیستن و فروتنانه کوتاه میان. و البته حریم شخصیشون هم تعریف شده و ثابت هست و مث ما ادما مدام نمیخان اونو گسترش بدن...

مهمتر از قشنگی این قانون، عمل کردن و رعایت کامل اون توسط حیواناته

اگه از نگه داشتن حرمت مکانهای عمومی توسط خودمون فقط و فقط موضوع "نظافت" رو در نظر بگیریم باز هم نتیجه بررسی ناامید کنندس. تویی که میدونی بوی جورابت، سیگارت، اودکلن شیمیایی تندت، و... ممکنه آزار دهنده باشه، نرو تو فضای عمومی بسته. میخاد نمازخونه باشه میخاد سالن انتطار. 

سوال


ترجیح میدم بجای کاکتوس یا گلدونای با قیافه ها ی عجیب غریب که فلسفه نگهداری و حتا اسمشون نیاز به تعبیر یا ترجمه داره، شاخه  گلها و گیاهان تازه رو از فضای سبز بچینم و بزارم جلو میزم داخل بطری آب. گیاهانی که بدون تفسیر و ترجمه هرکسی رو جذب میکنن. درسته عمرشون کوتاهه اما این  اقتضای تر و  تازگیه و  به زحمت جایگزین کردنش  می ارزه. 

مخصوصا اگه گل نیلوفر باشه که روی بوته هم عمرش کوتاهه چه برسه به روی میز. 

هر کسی از جلو میز رد میشد توجهش به اون گل جلب میشد. با یکی از همکارا درمورد رنگ بندی گل و برگهای قلبی شکلش صحبت میکردیم...شکل و رنگهای فوق العاده و کاملا به اندازه و حساب شده که با هم همخانی کامل دارند... به همکارم گفتم یه برنامه کامپیوتری رو در نظر بگیر، مثلا برنامه  شطرنج. الگوریتمهای خاص خودشو در سطوح مختلف داره که مجموعا یک هوش مصنوعی برای بازی شطرنج ایجاد میکنه. یکی از سطوح این هوش مصنوعی مرحله "ارزیابی" هست که تو این مرحله کامپیوتر تشخیص بده که جلو هست یا عقب، آیا بازی رو داره میبره یا میبازه و کلا کجای بازی هست! حالا این مثالو در مورد این گل پیاده کن! یه سلول گیاهی تبدیل شده به یک گل. اگه بحث تولید اینهمه رنگ و لطافت از خاک بی روح رو بذاریم کنار و خارق العاده بودن ایجاد اینهمه خلاقیت رو هم بحثی بدونیم که مربوط به فرایند تولید هست و پیچیدگی تولید رو هم فعلا بذاریم کنار، بحث "ارزیابی" واقعا مغفول و به مراتب متحیر کننده تره. اون سلول چطور تشخیص میده که تو چه موقعیتی هست!؟ تو بازی شطرنج، کامپیوتر الگوریتم های خاص خودشو برا ارزیابی داره اما این گیاه از کجا میفهمه که چه شکلی شده، چه رنگی باید باشه و...؟!

** 

قطعا آفرینش آسمانها و زمین بزرگتر [و شکوهمندتر] از آفرینش مردم است ولى بیشتر مردم نمى‏دانند  .سوره 40 آیه 57

پس آیا کسى که مى‏آفریند چون کسى است که نمى‏آفریند آیا پند نمى‏گیرید. سوره 16 آیه 17
در حقیقت آیات من بر شما خوانده مى‏شد و شما بودید که همواره به قهقرا مى‏رفتید. سوره 23 آیه 66

درسهای بمب هیدروژنی


** تصویر بالا مربوط به بمب هیدروژنی رونمایی شده کره شمالیه. گفته میشه معادل 100 کیلو تن قدرت داره  یعنی حدود6برابر قوی تر از بمب اتمی «پسر کوچک / Little Boy» که هیروشیما را با خاک یکسان کرد ، و5برابر  «مرد چاق / Fat Man» که  در ناکازاکی برای انسانیت افتخار آفرید. (پست مرتبط)

** این پست  مدتها تو لیست انتشار بود حس کردم بهتره بجای یک پست طولانی ، اونو طی چند پست  انتشار بدم . 

حسی که با دیدن این بمب به آدم دست میده با بقیه ساخته های بشری وجه اشتراک داره. ساخته هایی مثل  بوق ماشین، بلندگو ، میکروفون، هواپیما و...

** در یکی از رمانهای قدیمی که سبک حماسه ای و مبارزه ای داره ، قهرمان افسانه، با یک سبک پیشرفته مبارزه  میکنه و همه حریفان رو شکست میده . فوق العاده بودن این سبک ،  بر خلاف فیلمای تخیلی نه در پرواز و نه در ملق زدنهای 360 درجه در هوا و یا  تخریب دیوارها با لگد  و مشت، و نه به خاطر سرعت شمشیر زدن و نظیر اینهاست ، محوریت این سبک ، همواره  یک قدم جلو تر بودن از حریف و حمله به نقطه ضعف های سبک حریف است.

پ ن:

شاید طرح بمبهای هسته ای و هیدروژنی زمانی جزو اسناد به شدت محرمانه محسوب میشد اما الان چطور؟! اوضاع زندگی ما و بسیاری از مسائلی که باهاشون سرو کار داریم هم همینطوره!

یاد آوری


** پناه بر خدا از دست  بیسوادان مغروض و ریا کار و مداحان مغرور و  معرور...

**  واعظی پرسید از فرزند خویش / هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟ /صدق و بی آزاری و خدمت به خلق/ هم عبادت هم کلید زندگیست /گفت فرزند:زین معیار در شهر ما / یک مسلمان هست آن هم ارمنی است (پروین اعتصامی)

کتاب سلام بر ابراهیم/ زندگی نامه شهید ابراهیم هادی


** حاج حسن توکل معروف به حاج حسن نجار،زورخانه ای در نزدیکی دبیرستان داشت. ابراهیم هم یکی از یکی از ورزشکاران آنجا شد...

پیرمردی بالای سکو نشسته بود به ورزش بچه ها نگاه میکرد. پیش من آمد و پرسید این جوان کیه؟تا الان 700 تا شنا رفته! تورو خدا بیارش بالا الان حالش به هم میخوره. وقتی ورزش تمام شد ابراهیم اصلا احساس خستگی نمیکرد. انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته!...همیشه دعا میکرد: خدایا بدنم را برای خدمت به خودت قوی کن. (صفحه18تا21)

به جز در والیبال در بسیاری از رشته های ورزشی مهارت داشت...با دو دست پینگ پنگ بازی میکرد و کسی حریفش نبود...(صفحه30)

** پنج پهلوان از یکی از زورخانه های تهران به آنجا آمدند. چهار مسابقه برگزار شد، دو کشتی را بچه های ما بردند، دو تا هم آنها. اما در کشتی آخر کمی شلوغ کاری شد. کشتی آخر بین ابراهیم و یکی از آن مهمانها بود و آنها هم اورا میشناختند و مطمئن بودند میبازند. برای همین هم شلوغ کاری کردند که اگر باختند تقصیر را گردن داور بیندازند.همه عصبانی بودند. ابراهیم داخل گود آمد و با لبخند همیشگی با همه مهمانان دست داد. آرامش به جمع برگشت.بعد هم گفت: من کشتی نمیگیرم! پرسیدیم: چرا؟! به آرامی گفت: دوستی و رفاقت ما خیلی بیشتر ارزش داره!!

... زورخانه حاج حسن در تربیت پهلوانهای واقعی زبانزد بود... دوران زیبای زورخانه حاج حسن در همان سالهای اول جنگ تحمیلی با شهادت حسن شهابی(مرشد زورخانه)، اصغر رنجبران(فرمانده تیپ انصار) و شهدای دیگر و درگذشت حاج حسن، به پایان رسید. مدتی بعد با تبدیل محل زورخانه به ساختمان مسکونی، دوران ورزش باستانی ما هم به خاطره ها پیوست! (صفحه 23تا25)

** در زندگی بسیاری از بزرگان ترک گناهی بزرگ دیده میشود . اینکار باعث رشد سریع آنان میگردد...محل کار ابراهیم شمال تهران بود، یک روز متوجه شدم خیلی گرفته و ناراحت است. پرسیدم چیزی شده؟...با اصرار من بلاخره گفت: چند روزه دختری بی حجاب به من گیر داده و میگه تا تو رو بدست نیارم ولت نمیکنم! رفتم تو فکر، بعد خندیدم و گفتم فک کردم چی شده! با این تیپ و قیافه خیلی عجیب نیس... گفت یعنی بخاطر ظاهرم این حرفو زده؟!گفتم شک نکن...روز بعد تا ابراهیمو دیدم خندم گرفت. با موهای تراشیده و بدون کت و شلوار با یه پیراهن بلند اومد محل کار!...(صفحه56تا57)

** ... امام دستور دادند کردستان را از محاصره خارج کنید...برای اولینبار محمد بروجردی رو در آنجا دیدیم.خیلی خوب نیروها را اداره میکرد...بعدها فهمیدم فرماندهی سپاه غرب را بر عهده دارد. مقر اول و دوم ضد انقلاب بدون درگیری تصرف شد...فرمانده سربازان میگفت اگه چند سال هم صبر میکردیم سربازان من جرات چنین کاری را پیدا نمیکردند. این را مدیون برادر هادی و دوستان همرزم ایشانیم (صفحه 67و68)

** ...روز دوم جنگ تحمیلی بود.قبل از ظهر با سختی بسیار رسیدیم سرپل ذهاب. مردم دسته دسته از شهر فرار میکردند...یکدفعه ابراهیم گفت اونجا رو! و سمت مقابل را نشان داد. تانکهای عراقی مرتب شلیک میکردند. چند گلوله به اطراف ماشین اصابت کرد...قاسم پرسید فرمانده کیه؟ رزمنده جواب  داد آقای بروجردی تو شهر پیش بچه هاست. عراقیها بیشتر شهر را گرفته بودند اما با حمله بچه ها عقب رفتند... چند تن از فرماندهان دوره دیده نظیر اصغر وصالی و علی قربانی مسئول رزمنده ها شده بودند. آنها در منطقه پاوه گروه چریکی دستمال سرخها داشتند و حالا با همان نیروها به اینجا آمده بودند...(صفحه79تا81)

** روز عاشورا اصغر به همراه چند نفر برای شناسایی راهی منطقه "برآفتاب" شدند...حوالی ظهر خبر رسید با نیروهای کمین عراقی درگیر شدن....بعد از شهادت اصغر، ابراهیم را دیدم که با صدای بلند گریه میکرد. میگفت هیچکس نمیداند که چه فرمانده ای را از دست دادیم...ابراهیم برای تشییع به تهران آمد و اتومبیل پیکان اصغر را که در گیلان غرب بجا مانده بود به تهران آورد. درحالیکه تقریبا هیچ جای سالمی در بدنه ماشین نبود... (صفحه99)

** در دوران مجروحیت ابراهیم به یکی از زورخانه های تهران رفتیم. در گوشه ای نشستیم. با وارد شدن هر پیشکسوت صدای زنگ مرشد به صدا در میآمد و کار ورزش چند لحظه قطع میشد. تازه وارد هم دستی از دور تکان میداد و با لبخندی بر لب در گوشه ای مینشست....ابراهیم آرام به من گفت: اینها را ببین که چطور از صدای یک زنگ خوشحال میشنوند...اینها اگر انقدر که عاشق این زنگ بودن عاشق خدا بودند دیگر روی زمین نبودند...دنیا همین است، تا وقتی آدم به دنیا چسبیده حال و روزش همین است...اما اگر کارها برای رضای خدا باشد مطمئن باش زندگی عوض میشود و تازه معنی زندگی را میفهمد...(صفحه 177تا178)