
بعضیا از شدت فشار عصبی میرن با یه نفر حرف میزنن، بعضیا که کسی رو ندارن میرن تنهایی قدم میزنن، بعضیا میرن یه جای دنج گیر میارن ب یه چیزی ذل میزنن، بعضیا دعوا راه میندازن... بعضیام میریزن تو خودشونو بعد یه مدت خبر سکته یا... ازشون میشنویم...
اینکه ادم گاهی با خودش خلوت کنه و دو دو تا چارتا کنه ببینه زندگیش دست کیه و کجاست لزوما یه جای خاص و یا دنج نیس. میتونه وسط شلوغی مترو، یا پیاده رو یا در حین تماشای یه فیلم باشه...
خطاب به دوس ناشناسم: تا فرصت هست از نو شروع کن.
پ ن:
هر روز که میخام برم سرکار بی تفاوت از کنار اون درخت /نهال رد میشم. اما وقتیتصویرش رو تو بازه های زمانی مختلف مقایسه میکنم نمیشه بیتفاوت بود. تغییرات فوق برای اون درخت حدود2-3سال رخ داده. ماچی؟ تو این2-3ساله چیکار کردیم؟!

به قول یکی از بهترین اساتیدمون، سادگی زیباست. اصلا سادهگرایی یا مینیمالیسم یک مکتب هنریه برا خودش. گاهی با ابزارهای خیلی معمولی میشه حجم زیادی از پیام های مهم رو در زمانی خیلی کوتاه به مخاطبان زیادی منتقل کرد. تصویر بالا چنتا تیکه پارچس که با یه عبای سیاه تمیز و شیک پوشیده شده و یه عَلَم ایجاد کرده. عَلَمی که نماد یه آدم متشخص و و با ابهته ک از بالاتنه فاقد سر، و از پایین تنه با وزش باد حالت پرواز گونه پیدا میکنه. همراه شدن ما با این هیئت عزاداری کوچیک توفیق اجباری بود ک نصیب ما شد. دوست داشتی دنبال جمعیت روستایی راه بیوفتی و فقط این عَلَم رو که جلو هیئت حرکت میکرد رو نگاه کنی و چشم ازش بر نداری......
پ ن:
* به قول دلسوزان فرهنگیمون (ک هیچ منسب و مسئولیتی هم تو کشور ندارن) حیفه که انقد به محتوا بی توجهی میشه. چه مراسم مذهبی چه غیر مذهبی، چه تفریح چه آموزش، چه محیط مجازی چه غیر مجازی. بقول یکی از همین دوستان، چرا با سرچ اینترنتی کلماتی مثل "شیعه"، "ایرانی"، "مسلمان" و ... انقدر ادرس غلط و چهره نادرست ارائه میشه....واقعیت اینه که کار زیادی انجام نشده. نه تولید محتوی، نه الگوسازی درست، نه آینده نگری نه......بماند که بعضی از کارهامون یجور گل به خودی هم هست و همون بهتر ک انجام نمیشد.
* یکی از دوستان رو همراه گرفته بودیم با معماری و بافت تاریخی کشورمون آشنا بشه و فرهنگ و رفتارهارو از نزدیک ببینه. تو یکی از کوچه ها که میرفتیم یه ماشین چند متر جلوتر واستاد و شروع کردن به پخش کردن نذری. پیش خودم گفتم خوب شد؛ الان رفیقمونم با این مقوله آشنا میشه. تو همین فکرا بودم ک یهو یه نفر چنان هلم داد نقش دیوار شدم! دیدم یه دختر خانم نهایتا25ساله وجیهه (بزنم ب تخته) مث جت میرفت سمت نذری!.... اینجا بود ک ب روح پیغمبر ص درود فرستادم ک میگف نگاه قیافه مظلومانه و گاها دلفریب بعضی دختران نکنید ک از بعضی مردای سیبیل کلفت درنده ترن! (با عذرخاهی از دوستان اهل دل!) کاری ب محرم و نذری هم ندارن همه جا همینطورن، تو هر نقشی که باشن. میخوان همکارت باشن یا همکلاسی، همسایه باشن یا رهگذر... تو هر موقعیتی دیگه ای. چشتون روز بد نبینه مث حادثه منا یهو معلوم نبود جمعیت از کجا پیدا شد...
* امثال من که خیلی هنر کنیم مرض اونا بهمون سرایت نکنه و تلاش کنیم یکی از اونا نباشم.

سلام دوستان. همه چی یهویی اتفاق افتاد. الان یک هفته از اون تصادف میگذره. صدای ترمز و بهم خوردن دو ماشین نه چندان ایمن، آخرین سکانسیه که با هوشیاری تماشا میکنی.
عرق سرد، لرزش ناخود آگاه بدن، ضعف و به بن بست فکری رسیدن ، نگاه های کنجکاو و گاها نگران همه افرادی ک شاهد تصادف بودن...
بعد از حادثه، وقتی میبینی میتونس خییلی بدتر از اونی بشه که اتفاق افتاده...با وجود همه خسارتها و جراحات یه نفس راحت میکشی.
این حادثه چهارمین رویارویی مستقیم من با مرگ بود!
هر چهار مورد هم واسم لازم و مفید بودن! بعد از ملاقات با مرگ، به آرامش خیلی عجیبی میرسی! ثمره این ملاقات آخریم ، به عمل گذاشتن پروژه "روزه فکری" بود.
از اون موقه تا الان دیگه نذاشتم هر چیزی وارد ذهنم بشه. درای ورودی رو بستم. بعد رفتم سراغ فکرا و مشغولیات درون ذهنم. اونارو یکی یکی پالایش کردم و اکثرشون رو ریختم دور. فکرم آزاد شده! البته هنوز نهضت ادامه داره... اما تو همین یه هفته تفاوت زیادی احساس میکنم. هر لحظه شبانه روز بمباران اطلاعاتی میشیم از همه رسانه ها، از محیطای اجتماعی مجازی تا واقعی، از تلوزیون تا روزنامه تا اینترنت و ... از اخبار و اطلاعاتی که نه دنیا توش داره نه اخرت!
"روزه فکری" رو به شما هم پیشنهاد میکنم. خیلی حس خوبیه...
مثلا من با خودم قرار گذاشتم فقط هفته ای یه دفه بیام نت، نرم افزارهای خبرخوانمو غیر فعال کردم، پای صحبت هرکسی نمیشینم و حرفای دیگرانو پالایش میکم (پالایش 3گانه سقراط: اینکه اون موضوع 1- واقعیت داشته باشه 2- خوب باشه 3-برای من نفع داشته باشه)
شما هم از تجربیات خودتون بگین.
پ ن
* بابت همه تعمتایی که خدا بهمون داه سپاسگذاریم اما یادمون رفته بابت اون چیزایی که خدا بهمون نداده هم تشکر کنیم! حتما واسه شما هم پیش اومده که یه چیزی رو از خدا میخاین، خیلی هم التماس کردین، میخاین بزور از دست خدا بکشیدش بیرون اما بعد از یه مدت هزاران بار خدارو شکر کردین که اونو بهتون نداده! خدارو بابت خیلی از نداشته ها هم باید شکر کرد
* با یه کارخونه دار موفقی صحبت میکردیم. ( ازون آدماییه که اول، ثروتو سرمایشو جمع کرده و به موفقیت رسیده بعد حاجی شده! نه اونایی که از حاجی شدن میخان به همه جا برسن... ) نمیدونم چی شد ک ازش پرسیدیم بهترین غذایی ک تو عمرت خوردی چی بوده و کدوم کشور؟ گفت: تو جاده های برهوتی سیستان بلوچستان خودمون، ماشینم خراب شده بود و هیچی هم همرام نبود. جاده متروکه نبود، هر از گاهی ماشینای باری با سرعت میومدن و رد میشدن... اولش باورم نمیشد که چقدر ب مرگ نزدیک شدم... کار بجایی رسید ک از سوز گرما و عطش کت و شلوارو بیخیال شده بودم و پیاده مث جزامی ها برای زندگی التماس میکردم... تو امتداد جاده که میرفتم چشمم افتاد به یه پوست خربزه که راننده عبوری از ماشینش انداخت بود بیرون. انگار دنیارو بهم دادن! با چنان لذتی اونو خوردم که انگار تو بهترین رستورانای آمریکا و اروپام . اون حادثه ختم بخیر شد ولی تو همه عمرم همچین لذتی برام تکرار نشد!! محرومیت و فقدان لذت واقعی داشته هامون رو بهمون میده.
* شاید کسی باورش نشه "نداشتن" نعمت بزرگیه! کمتر کسی ب اهمیت وجودش فکر میکنه. نیاز، فقدان، محرومیت و... میتونن بزرگترین نعمات باشن! نداشتن نه تنها موجب میشه قدر داشته هامونو بدونیم، بلکه خودش هم به خودی خود ارزشمنده!
پ ن:
قانون طلایی: بلایی که منو یاد تو بندازه، عین رحمته!

در تاکسی:
ماه رمضون بود. بعید میدونستم تو اون ساعت دیگه مسافری پیدا بشه.داشتم خالی برمیگشتم خونه. تو راه برگشت از کنار دفترخونه ازدواج که رد میشدم حاجی صدام کرد گف در بست. با خودم گفتم اگه بگم 2تومن 500خاد داد اگه بگم3تومن 1500، پس گفتم5000تومن! اونم گف میدونم کرایه چجوره، راضیت میکنم. اول رفتیم یه ساختمون چند طبقه. صاحب خونه چایی تعارف کرد گفتیم روزه ایم! گف وای! یادم نبود ماه رمضونه...!!
رفت دوش گرفت و موهاشو مرتب کرد گفتم نکنه دوماد شمایین؟ گفت نه من دلالم!خلاصه سوار ماشین شدیم رفتیم سمت خونه عروس خانم. یه خونه "های کلاس" که پول تزیینات دم در حیاطش هم با حقوق یه ماه من نمیخوند. "ماشین پدر مادر دار مشکی" پارکینگ منو که راننده تاکسی بودم به قیاس واداشت. رفاه از در و دیوار میبارید. هی میخاستم موقعیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی خودمو با اونا متر کنم. مدام دنبال وجه تشابهی بین اوضاع خودمو و اونا میگشتم!... البته تشابهاتی هم پیدا کردم.مثلا دستمال کاغذیشون مثل ما بود!
عروس خانم میوه تعارف کرد گفتیم روزه ایم.
راحت بود و بی حجاب. هنوز از دوماد خبری نبود. تا اون برسه حاجی رو مبل لم داده بود و راحت خابش برده بود.من بودم و دلال و اون زن . بچه هاشو فرستاده بود اتاقای خودشون. زن شاداب و سرزنده ای بود فکر نکنم از روزگار ناملایمتی دیده باشه. خیلی ریلکس بهم گف ماشینو بردار بریم خرید. مونده بودم چیکار کنم. دلال بهم رسوند: برو نترس. این اوضاعش توپه. پولشو بهت میده.
هر مغازه ای که میرفتیم صاب مغازه خودش میومد با احترام خریدارو میزاشت تو ماشین. پیش خودم مدام میپرسیدم این دیگه کیه!
تو راه برگشت یه موز پوست گرفت، بهم تعارف کرد گفتم روزم.عکس العمل اون گاز زدن موز بود!
رسیدیم خونه...بعد از مدتی دوماد هم رسید. یه مرد مسن مو رنگ کرده! تنها اومده بود. حاجی دفتر رو گذاشت رو میز و گف شناسنامه. زن آورد اما مرد گف بدون شناسنامه، نمیخام زن و بچم بفهمن! صیغه90ساله کن!...
حاجی گف رسمه یه کلید زبون یا... به عروس میدن...
دوماد نیم خیز شد رومیز یه چک گذاشت جلو عروس خانم. اونم یه نیمه فوتی به اون کرد و چک برگشت جلو دوماد. عروس خانم گف من آبرو دارم دنبال کسی میگشتم اسمش روم باشه و ...
پول حاجی رو که میخاستن بدن عروس خانم تراول هارو مث بادبزن بین انگشت اشاره وشصتش گرف جلو حاجی.حاجی گف فک نمیکنید کمه؟ زن هم که انگار منتظر این واکنش بود باد بزن رو بازترش کرد دیدیم 2تا دیگه اضافه شد!
حاجی گف کرایه این راننده رو هم بدین. زن جوون ازم پرسید چند؟ فوری گفتم10تومن! هنوز جوهرصیغه خشک نشده عروس دوماد مارو تو خونه رها کردن رفتن بیرون! تو راه برگشتن دلاله میگف این زن چنتا خونه داره و ماشین سنگین و کارخونه... شوهرش تو یه تصادف از بین رفته... منم 500تومن دلالی گرفتم... دوماد هم یه مغازه دار عادیه...
وقتی رسیدیم، حاجی درباره10تومنه چیزی نگفت تا هفته بعد. هفته بعد جلو دفتر خونش با یه دختر خانمی دیدم واستاده. نگه داشتم دختره سوار شد. حاجی گف این خانم رو دربستی برسونیدش خونش و سفارش کرد ازش پول نگیرم. اما وقتی رسیدیم وقتی گف چند تقدیم کنم؟ گفتم2تومن! وقتی برگشتم پیش حاجی کرایه اون خانم رو بگیرم گف یادته اون روز 10تومن گرفتی، زیادت بود...
با خنده بهش گفتم میدونستم خاستی اینکارو کنی، اونجا ازش کرایشو گرفتم!!
میزگرد سرنشینان تاکسی:
* یکی میگف کار حاجی خوب شغلیه! در آمدش که خیلی خوبه و کلا همه چیزش خوبه! گفتم منکه حاضر نیستم همچینکاری کنم! چون درواقع کار نیس! هیچ تولید یا حتی خدماتی ارائه نمیشه!
* بنظر میاد کار اونا سوئ استفاده از غریزه قدرتمند جنسیه!! کاسبی از طریق نیاز جنسی! اون بیچاره ای که به رابطه جنسی نیاز شدید داره در هر صورتی مجبوره از فیلتر اونا عبور کنه...
* ...

واقعیت اینه: خیلی از ماها هیچوقت از روی علاقه دانشکاه نرفتیم و الانم از روی علاقه دنبال کار یا سرکار نیستیم و از روی علاقه اولویتهامونو تعیین نکردیم. همش بنا بر اجبار (ناشی از بدبختی و فقر مالی ، اطلاعاتی،عاطفی یا...) بوده.
اهداف تحمیل شده به ما نهایتا ابزاری در نظر گرفته شده برای اهداف اصلی و اختیاری که مال خودمون بودن.
رغبت به مشاغل دولتی اکثرش برای علاقش نیس... نهایتا به اون بصورت قلک و یا فرصت نگاه میشه. فرصتی برای آزادی ذهن و تمرکز روی علایق و کارای اصلی که شاید هیچ ربطی به کارمندی نداشته باشه..
آیا این توجیحاتی که ما به خودمون میگیم درسته؟
اکثرا دنبال شغلای دولتی هستیم. اگه بگیم علاقس که دروغ محضه چون گاها متضاد آرمانهامون هم هس..
اگه بگیم پس انداز مالی یا زمانیه که بازم خودفریبی کردیم چون خیلی نادر اتفاق افتاده کسی از "شغل کارمندی" به جاییرسیده باشه...
به جرات میشه گف همراه و همرنگ جماعت شدن در دویدن دنبال یه چیز واهی که از روی فقره (فقر آگاهی، مالی، عاطفی یا..) نه اگاهی یا برنامه عقلی
چند وقتیه که آزمون استخدامی آموزش و پرورش گوش همه رو کر کرده. از همه رسانه ها بمباران خبری میشه انگار چه خبر شده...
آدم یاد بمبای خبری "حواس پرت کن" میوفته! بمبایی مث "فرار شهرام جزایری"، "دکل نفتی"، "اختلاص"، "رانت و گرانی مسکن" و...
کنار صدای انفجار "بمب استخدام اموزش پرورش" بد نیس یادمون نره: