
** "سفارش کردن"، ما رو یاد پارتی بازی میندازه...اما گاهی اوقات واقعا لازمه! یعنی اگه دیدیم کسی لیاقتی داره مام باید در حد خودمون کمک کنیم ...
** معرفی برای ازدواج یکی از لذت بخش ترین معرفیهاست اما از همون اول باید به طرف حالی بشه که تصمیم نهایی باخودته. اگه پسفردا بخاطر اشتباهات خودش یا...اتفاقی بیوفته دنبال مقصر و فرافکنی نگردن...
** یکى از آن دو [دختر] گفت اى پدر او را استخدام کن چرا که بهترین کسى است که استخدام مىکنى هم نیرومند [و هم] در خور اعتماد است( سفارش موسی توسط دختر شعیب پیش پدر ، سوره 28 آیه 26)

به مناسبت سالروزجنگی 8ساله بین 2 کشور مسلمون:
*** خیلی از ماها پا رو فراتر از کلمه "جنگ" نذاشیم. نهایتا یه سری فیلمای آب دوغی که توصیفشو خودتون بهتر میدونین....
غیر رعایت حق خونهای ریخته شده، عمق بلایی که بر سرمون اوردن رو هم درک نکردیم.تصور اینکه چه فرصتها و امکاناتی که میتونست الان وجود داشته باشه و...
چند نفر از ما تا حالا کنجکاو شدیم برای درک بهتر فاجعه ای که سرمون آوردن، خودمون اقدام کنیم، سراغ افراد یا کتب معتبر بریم!؟(مثلاکسانی که اونموقه ها رفتن جبهه و الان جزو دهکهای آخرن)هزینه های مالی و روانی که بهمون تحمیل شده رو درک کردیم؟...
وقتی مسئولین بفکر نباشن لااقل خودمون آستین بالا بزنیم. مثلا یه سرچ ساده از تصاویر بمباران شیمیایی کردهای سردشت.فکر نمیکنم کسی باشه که تصاویر زنان و بچه ها رو با اون وضع ببینه و منقلب نشه.... (بعنوان نمونه این تصویر)
***همیشه برام سوال بوده که چرا "عاقبت ها" مغفول مونده؟ چه تو مهد کودکها، چه نظام اموزشی، چه مذهبی، چه اقتصادی... توجه به عواقب کمرنگ شده. بعد از هر اتفاق یا تصمیم یادمون میره بپرسیم بعدش چی؟..مثلا همین مراسم محرم که در پیش هست، همه انگار زوم کردن رو یه بخش خاص و ظاهرا "اشک آور" ماجرا و کاری ندارن به فلسفه اصلی واقعه! یا حتی کاری ندارن به جزئیات عواقب افرادی که در حق بقیه ظلم کردن.
گاهی فقط بیان عاقبت شخصیتهای منفی، اثرش خیلی بهتر از صدها ساعت منبر و موعضس، بدون هیچ تفسیر اضافه ای.
چند نمونه از توجه دادن ما به عواقب آینده:
+ چقدر فاصله ی بین دو عمل دور است: عملی که لذّتش می رود و کیفرش می ماند، و عملی که رنج آن می گذرد و پاداش آن ماندگار است!(امام علی(ع)-حکمت 121)
+قطعا پیش از شما سنتهایى [بوده و] سپرى شده است پس در زمین بگردید و بنگرید که فرجام تکذیب کنندگان چگونه بوده است
(سوره 3, آیه 137)
+ و اى کاش مىدیدى هنگامى را که [کافران] وحشتزده اند [آنجا که راه] گریزى نمانده است و از جایى نزدیک گرفتار آمده اند(سوره 34 آیه 51)
***توضیح تصویر بالا در نشریات غربی:عاقبت ستمگری که اکنون روی یک چهارپایه کوچک پلاستیکی مینشیند و تنها داراییش یعنی شلوارش را میشوید! این دیدگاه،دیدگاه نشریات کشورهاییه که یه زمانی خودشون صدام رو بوجود آوردن و همیشه از جنگ بین مسلمونها نهایت بهره رو بردن!! جالب اینکه اگه مثلا صدام 1% مقصر فجایع بود، 99%باقی مونده مربوط به همین کشورهاست ولی خیلی از ماها که قربانی اصلی بودیم حس99%به اونا نداریم!
***سوال: واقعا زمینه اینکه تو بدنه جامعه سلولی سرطانی مث صدام، آل صعود،چرچیل ،یزید و معاویه و...ایجاد میشن چیه؟فریب گلبولهای سفید جامعه؟ یا تنبلی اونا؟یا...؟علت هرچی هست قطعا اگه جامعه آثارعینی و عاقبت رشد این سلولهای سرطانی رو همون اول لمس میکرد شاید تاریخ جور دیگه ای رقم میخورد...

بگو آیا خدا را از دین[دارى] خود خبر مىدهید و حال آنکه خدا آنچه را که در زمین است مىداند و خدا به همه چیز داناست (سوره 49 آیه 16)

** متعادل موندن روی" مرز درست " هنره...
مرز درست فکری، مرز درست مذهبی، مرز درست اخلاقی، مرز درست علمی... خیر الامور اوسطها...
** اساس هر چیزی بر ثبات و اعتداله. هر کسی خاسته یا ناخاسته خلاف اون رفتار کنه، مث نیروی گریز از مرکز پرت میشه کنار.
هر چیزی یه جفت متعادل کننده ای داره که بهش توازن میده. ماده و پادماده، خیر و شر، عسر و یسر و...
این "هرچیز" میتونه هر نوع فکر، عمل، رفتار، گفتار و... باشه. یک ترازو که دوکفه همدیگه رو متعادل نگه داشتن. مهم نیس داخل کفه ها چی باشه یا چقدر باشه مهم اینه که هر کفه، کفه مقابلشو آروم نگه داشته...
** خارج شدن از تعادل یعنی بحران. اولین قدم و مهمترین قدم برای برون رفت از بحران درک "وجود کفه دوم ترازو" هست ( پیدا کردن خود کفه انقدر اثر گذار نیست که اعتقاد به وجودش) ...که البته خودفرایند پیدا کردن کفه هم ارامش بخشه.
** یکی از دوستان در حال ساخت یه مستندی بود در مورد بمب اتم. با شناختی که ازش داشتم میدونستم تمام تمرکزشو میذاره رو پروژه و تو اون غرق میشه، به همین خاطر هیجان و احساسش رو درک میکردم. میگفت: با مطالعاتی که در مورد بمب اتم و تاریخچه و آزمایشاتش انجام دادم مو به تنم سیخ شد! قبر و قیامت برام سوال شد و کلا قدرت خدا و پیش زمینه های ذهنیم واقعا بهم ریخت. درکسری از ثانیه بخار شدن، واقعا خوفناکه..
تا مدت زیادی تعادل روحیمو از دست داده بودم. کفه ترازو بدجور به سمتی که نمیخاستم و انتظارشم نداشتم سنگینی میکرد تا وقتی که یه پروژه در مورد نجوم رو شروع کردیم. این پروژه آب سردی شد بر اون سنگینی کاذب قبل و دوباره آرامش و ثبات فکری پیداکردم...
این حرف دوستم مصداق پیدا کردن کفه دوم ترازو برای رسیدن به ارامش بود. هر موقه دیدیم اوضاع عادی نیس، تعادل فکریمون داره بهم میخوره،استرس پیدا میکنیم و خلاصه یه جای کار میلنگه ،باید بگردیم دنبال کفه دوم ترازو. یا تعادل ما بهم خورده یا تعادل طرف مقابل. اینکه مثلا ما تو یه وضعیتی هستیم که نسبت به موقعیت طرف مقابلمون تبعیض آمیزه ، یا خودمون کاری کردیم که نتیجشو الان گرفتیم، یا طرف مقابلمون تعادل رو رعایت نکرده و دیر یا زود جواب کارشو میگیره. برای اینکار نگاهمونو باید آلترناتیو کنیم. باید بدونیم که هر مسئله ای یه شق دومی هم داره(آلترناتیو) ... ماها عادت کردیم زوم کنیم به جزییات کفه اول ترازو و سنگینی اونو برا خودمون غیر قابل هضم کردیم. انقدر روی مسائل کفه اول زوم کردیم که حواسمون به احوال دیگران هم نیس...جالب اینکه گاهی توجه به مسائل دیگران خودش کمک میکنه وزن مسئله ما هم کمتر بشه. شاید کفه دوم ترازوی ما همون دیگرانی باشن که درگیر مشکلات خاص خودشون شدن(که ظاهرا ربطی به مشکل ما نداره). بلاها و سختیهای دیگران رو نباید دست کم گرفت...
** نباید بی انصافی کرد.خود همین بی انصافی یعنی عدم رعایت تعادل و مرز. یکی از دوستان از مشکلاتش میگفت و من هرچی براش مثال میزدم و غیر مستقیم بهش میگفتم مراقب باش دچار خودخاهی نشده باشی، اون حرف خودشو میزد.هر ورودی به مغزش رو لینک میکرد به مشکلات خودش و مدام از بزرگی و سختی مشکلاتش میگفت....البته بهش حق میدادم. اون به زمان احتیاج داشت تا احساساتش فروکش کنه. با اینکه براش احترام زیادی قایل بودم و میخاستم به هر نحوی کمکش کنم، اما بعد از تلاش اولیه، ترجیح دادم بهش فرصت بدم و سکوت کنم...
با خودم گفتم اگه منم جای اون بودم همینطور میشدم. و شاید مشکل خودم رو بزرگترین مشکل بشریت میدیدم! بعد برا خودم مثال زدم از مشکلات دیگر اطرافیان:
- مجتبی و زنش داشتن برای جشن تولد آماده میشدن. اولین بچشون داشت بدنیا می اومد که خانومش بعد از بدنیا اومدن بچه از دنیا رفت!...
- زن محمد هنوز بچش به 3 سالگی نرسیده ،خونوادشو ول کرد و رفت دنبال یه بچه پولدار...
- زن علی بخاطر اعتیاد علی ازش جدا شد، شاید جمع سن علی با زنش به همراه بچه2سالشون به 45 نرسه!
- مرده بدنیا اومدن بچه9ماهه رضا ...
- مراجعه پدر مرضیه به بیمارستان برای شکستگی ساده پا و خطای پزشکی و زنده برنگشتنش...
- آب شدن همه هیکل رستم گونه رحیم زیر فشار سرطان ،جوریکه این اواخر دختر جوونش میتونست اونو بقل کنه...
و هزار جور مشکل دیگه که حداقل من با چشام از نزدیک دیده بودم ...
نباید بخودمون اجازه بدیم هیچ کدوم از بلاهای اشاره شده رو با هم قیاس کنیم... وقتی فکر میکنیم بزرگترین بلا سر ما اومده در واقع قضاوت کردیم و غیر از ناشکری، خودخاهی هم بخرج دادیم...

*** آدم تو دوره اجباری (مثلا افسری راهور) بیشتر به زمان و ارزش اون فک میکنه. دوره اجباری نماد اتلاف فرصت و وقته. تو این دوره حتی به فرصتهای از دست رفته قبلی هم بیشتر فکر میکنیم و البته فرصتهای قبلی دردش بیشتره چون تو دوره آزادی رخ دادن و مث سربازی تحمیلی نبودن. مثلا دانش کاه! من نمیگم بازدهیش صفر بوده، اما میتونم بگم خیلی از آموخته های اونجارو خودمون تو خونه هم میتونستیم بصورت "خودخوان"یاد بگیریم.
در سطح شهر بودن، یعنی گرما و سرما و دود و غبار و شلوغی و خلاصه دردسر بیشتر، اما این قطعا قابل تحملتر از همجواری با برخی کارمندان اداری راهنمایی رانندگی کنار کولر یا بخاریه.امروز تولدمه. تو سرمای زمستونی خیابون، روبروی تابلو LED شهرداری ایستادم. روی تابلو تاریخ تولدم در حال چشمک زدنه.و تایمری که ثانیه به ثانیه میره جلو. این تابلو دومین نفری بوده که بهم تبریک گفته. تبریک اولی پیامک سایت نمایندگی ال جی بود.
هر پلک زدن، کشتن لحظه ای است، و مژه ها سوگوارانی سیاه پوشند در قتل عام لحظه ها. بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟ (سوره 81آیه9)