+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک
+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک

مُسکّن های تنگنای فکری2


ماها موجودات خیلی کوچیک از یه اقیانوس بیکران هستیم..نباید خودمونو به  محیطی که تاحالا توش بودیم وابسته،یا محدود کنیم...

دل مثل اقیانوسه.باید اونو کشف کرد. هرکی بیشتر بره جلو موفق تره.

اولین واکنش اکثر ما در برابر تنگناها، این شده که بریم تو اولین و دردسترس ترین جای ممکن قایم بشیم و خوشحال هم هستیم که تو اون مکان احساس آرامش داریم. غافل از اینکه اون بیرون چه خبره  و مکان امنی که ما بهش دل بستیم واقعا کجای این دریاست. مثلا شاید این قصر تنهایی ما فقط زباله های دیگران باشه! از یه لنگه کفش،یا قوطی فلزی  کف دریا گرفته تا نهایتا یه کشتی غرق شده درحال پوسیدن. نعمات خدا بینهایته.  فرصتها و موقعیتهای جدید همیشه در دسترس هست.

 پ ن: خطاب به خودم و بعضی دوستان: 

* بعضی وقایع از اختیار ما خارجه. نوع واکنش ما میتونه اونهارو هم وارد حیطه اختیار ما کنه! ممکنه در برخورد اول تاسف آور باشه اما این دلیل نمیشه دست از نشاط و تعالی بکشیم. مثلا: مرگ عزیزان سخته ولی اونها فقط از میدون مسابقه رفتن تو قسمت تماشاچیها. ما هنوز وسط میدونیم. امید اونها به ماست و مارو تشویق میکنن. شادی و موفقیت ما،شادی و موفقیت اونها هم هست.

* گاهی برخی عنادها و نارفیقیها واقعا مغرضانس،  این افراد مثل خرچنگهایی هستن که سر زباله های کف دریا دعوا راه میندازن. بذار مشغول باشن! بهترین جواب این افراد، محکمتر شدن اراده و موفق تر شدن ماست.

خاطرات من و رفیقم "عزی" (عزرائیل)

***  بعد از اون ملاقاتهای قبلی با مرگ و رحمت چندباره  خدا در این زمینه، هفته قبل باز یه فرصت دیدار دوباره پیدا شده بود. همیشه فک میکنیم این مرگه که میاد به ملاقات ما، درحالیکه خیلی وقتا این ماییم که عزراییلو زوتر از برنامه قبلیش غافلگیر میکنیم!

بر خلاف تصوراتمون این ملاقاتها با قرار قبلی یا اتفاقات باکلاس و اتوکشیده که تو فیلماست رخ نمیدن،همیشه مث این فیلما نیس که تو بدترین حالت ، دکتره تو افق ذل بزنه و بگه تو نهایتا فلان مقدار زنده خاهی بود یا... 

ملاقاتهای منم هیچکدوم باکلاس نبودن!!  نه طی فاجعه منا، نه در جنگ و قهرمانی ، نه حین کارهای اکتشافی جسورانه و نه در طی یه صانحه هواپیمایی، نه بمب اتم، ...همه ملاقاتهای من با مرگ بواسطه اتفاقات ساده و گاها احمقانه پیش اومد! ولی من شاگرد بدقلقیم، بعد از هر گوشمالی باز یادم میره...

***  فک کنم اگه اون دنیا همه از سر تقصیراتم بگذرن، اعضا و جوارح خودم ازم نگذرن! خیلی در حقشون بی توجهم...  شاید شما هم آگاهانه یا ناخاسته در حق خودتون بیتوجهی هایی داشته باشین...طرف جوری غرق در رسیدن به خاسته هاش میشه  که اصلا مخاطرات  جسمیشو در نظر نمیگیره.مثلا طرف یه جوری راه میره انگاری با مفاصل پاهاش پدر کشتگی داره! جوری داره نوشیدنی داغ رو میریزه تو حلقش انگار تا نوشیدنی مسیر دهان و مری رو همراه سوزش طی نکنه کیف نمیده، خوردن نوشابه و یا آدامس اگه همراه برش و سوزش نباشه انگار یه چیزیش کمه، چشماش از قرمزی و سوزش داره سوزن سوزن میشه اما چشم از مانیتور برنمیداره، انقد صدای بلندگوها زیاده که گوشش داغ شده باز هم مجلس رو ترک نمیکنه(چه جلسات مذهبی،چه غیر مذهبی) ، لباسامون انقد تنگه که گاهی خفه میشیم و خون رسانی مختل میشه و موقه تعویض لباس احساس میکنیم  از غواصی برگشتیم، انقد تحرک ونشاطش کم شده که امراض روانی زودتر از امراض قلبی اومدن سراغش، ....  (لینک مرتبط)

*** تا همین دیروز هم هنوز دوره نقاهتو طی نکرده بودم و گاهی توهم میزدم...گاهی از خودم خندم میگرفت، تو جاده  به برجای خنک کننده نیروگاه سلام میدادم! یه سری هم کارخونه سیمان رو با امامزاده اشتباه گرفته بودم و از دور بهش سلام دادم! یهو بخودم اومدم دیدم عه حواست کجاس..! یاد یکی از دوره های بیهوشی قبلی افتادم. اون لحظات ابتداییش که هنوز آگاهی داشتم که دارم میمیرم و هنوز  بطور کاملshutdown نشده بودم.تو اون سکانسها انقد ترس و دلهره داشتم که فقط داشتم خوبیهامو جمع میزدم و مدام در برابر بدیها کم میاوردم (دادگاهی ک قاضی و شاهدش یه نفر باشه ترسناکه)....دیگه هیچی یادم نیس تا اون لحظه به هوش اومدن که فقط و فقط تمام تلاش و تمرکزم نفس کشیدن بود! خنده داره! اینهمه ادعا و آرزو  و کار نیمه کاره...حالا خلاصه شده بود به یه نفس کشیدن  ساده!  میتونست به هزار جور بلا ختم بشه...مثلا براحتی بابت کمبود اکسیژن ضایعه مغزی رخ بده یا...

یکی از دوستام  میگف موقه بیهوشی یه سری کلمات عربی رو بصورت بلغور شده میگفتی و این مارو بیشتر میترسوند...  نه فقط تو بیهوشیها،خیلی از کارای ما  تو دنیای واقعی هم فقط بلغوری از عادات روزانه ماست...

لینک مرتبط

***  رفته بودیم تشییع جنازه یکی از رفقا. همونجور از سرمای زمستون به خودم میلرزیدم و موقه برگشتن خیس عرق شده بودم. اتفاقا اون موقه ها H1N1 اپیدمی شده بود...

بیماری چنان زمینم زد که تصورشم نمیکردم. مرض هم مرض قدیم! چنان زندگی اسلوموشن شده بود که بین خودمو درخت خشک تفاوتی نمیدیدم. تودوره نقاهت بعضی بیماریها توان تصور کردن هم نداشتم. مث کارت گرافیک نیمه سوخته، تصور عبور از پیاده رو هم دچار سردردم میکرد! قدر سلامتیتون رو بدونین...

*** میگن خدا هیچ رزق و برکتی رو در مال حرام قرار نداده.

ولی  ما از ترس باختن،ترس عقب افتادن از بقیه، ترس کم نیاوردن، ترس گرسنگی و نداری، ترس شک و تردید به درست بودن انتخاب های حلال، و هزار ترس واهی دیگه بجای افزایش روزی و آرامش بیشتر، خودمونو گرفتار استرسها و تنگناها و ترسهای بدتر میکنیم. ما که انقدر به مرگ نزدیک هستیم دیگه از چی باید بترسیم!  خدا خودش تو سوره نحل ایه51 میگه: ... تنها از من بترسید! یا در   سوره 3 آیه 175  :

در واقع این شیطان است که دوستانش را مى‏ترساند پس اگر مؤمنید از آنان مترسید و از من بترسید .

حمله به وقت صفر

**  نمیدونم شمام اون مستند آمریکایی در مورد چگونگی حمله  به نطنز و از بین رفتن 1000سانتریفیوژ رو دیدین یا نه...

لازم نیس جلوه ویژه یا تخیلات خاصی بکار بره تا باورش آسون بشه...

وقتی تو کشور تحصیلکرده های با انگیزه و با انرژی مث "میثم"،  " فاطمه"، " محمد" ، "مهسا"، "بهزاد"و...دلواپس آیندشون باشن...یا درگیرمسائلی بسیار بی اهمیت و بیهوده باشن (مثل سربازی یا ...) و یا مدتها دربه در یک شغل حتی متوسط به پایین حتی غیر مرتبط با تواناییهاشون باشن ...

وقتی دانشجو، آینده روشنشو مهاجرت از این کشور  و دوری از  مدیران نالایق میبینه و حاضر میشه بره به یه کشور غریبه خدمات ارائه بده...

وقتی مسئولین هر اداره یا سازمانی خاسته و یا ناخاسته، یه مشت سوئ استفاده چی و یا در بهترین حالت یه مشت تاریخ مصرف گذشته و یا بیسواد باشن و ...

وقتی  اوضاع فعلی صنایع و ادارجات و بانکها و سیستم اموزشی و بهداشتی و نظارت و... رو مردم از نزدیک میبینن.باور مستند بسیار ساده میشه. هرچی هم بعضی مسئولان بگن: به قسمتهایی از مستند شک داریم،  یا با عدم شفافیت بخان چیزی رو مخفی کنن.


**  غیر از خسارتهایی که این حمله به ما وارد کرد و خطراتی که میتونست چرنوبیل دومی ایجاد کنه و...درد بالاتر، وجود سیستم ناکارآمد و  رانتیه. و بدتر  اینکه این حمله با جسارت انجام میشه و مستندش با افتخار پخش میشه!! این خفتیه که مدیرای نالایق  برای ما رقم زدن... و بدتر از همه اینه که ما میتونستیم و پتانسیلشو داشتیم که اوضاعمون بهتر باشه و نذاشتن بشه،ما نسل جوان بسیار مستعدی رو داریم که بیشترمورد بی مهری خودی ها هستن تا غریبه ها.

جسارت و وقاحت اینکار هم رده با حمله اتمی به ژاپن بود!  در حالیکه مردم خودمون هم هنوز بعد از7سال، از عمق فاجعه مطلع نیستن! اینکه اونا انقدر حساب شده کار میکنن و ما هنوز با خودمون درگیری داریم... 

پ ن:

 شاید بهتر بود به جای عبارت "بی سواد"  از "نبود شعور" استفاده میکردم. گاهی شعور یه آدم بیسواد برای کشور خیلی سازنده تر از مدارک فرمایشی مدیران بیشعور  و مدعیه.

 افرادی که در بالا اسم بردم  فقط نمونه ای از چنددوست مجازی بود، قطعا شما هم مصادیق زیادی رو سراغ دارین...

مُسکّن های تنگنای فکری



Tell your heart that the fear of suffering is worse than the suffering itself. And that no heart has ever suffered when it goes in search of its dreams, because every second of the search is a second's encounter with God and with eternity....

پ ن:

تو مواقع بحران و تنگنای فکری، تکرار و مرور بعضی جملات یا خاطرات باعث دلگرمی و تصمیم های بهتر میشه. مطلب یکی از دوستان منو یاد متن بالا انداخت. این متن یه نمونه از مواردی بود که تو دوره اجباری افسری مرورش برام ارامشبخش بود.

طرح فوق هم مربوط به همون دوره هاست...

دکل، درختی که دیگران کاشتند و...


بند اول:  تا حالا تو مسیرهای عبوری  (مخصوصا جاده های بین شهری)  به دکلهای برق دقت کردین؟

به استثنای مناطقی خاص و معدود، اکثر  چشم انداز بیابونی بیرون، یکنواخت و کسل کنندست و  ما هم در طی مسیر یا در تخیلات خودمون سیر میکنیم و یا اگه تنوعی داخل خود وسیله نقلیه باشه حواسمون اونجاست.  غیر از بحث عدم سرسبزی و بیابونی بودن کشورمون و...تا حالا از خودتون پرسیدین اینهمه دکل که مث درختای جنگلی همه این بیابونها رو پر کرده با چه هزینه ای ساخته شده؟ هزینه خود دکل از نظر وزنی چقدره؟ هزینه نصب و مونتاژش چقدر بوده؟ تا حالا پرسیدین فقط برای خود دکلها چقدر هزینه لازم بوده؟ (بحث تولید و تبدیل بماند) تا حالا براتون سوال شده این دکلها چه موقع نصب شدن؟ آیا اون موقع منتی سر مردم گذاشته شد!؟ آیا طراح و مجری اون پروژه ها از موقعیتشون سو استفاده یا حداقل  استفاده ابزاری کردن؟ چند نفرشون برا خودشون اسم و رسم درست کردن..؟مثلا اسمی از عوارض و هزینه خدمات و تهدید قطعی انشعاب مطرح شده بود!؟

اینا وقتی به ذهنم رسید که  دوستم گفت رفته نمای مغازشو قشنگ کرده چند روز بعد، از شهرداری اومدن  عوارض نماکاری بگیرن!! به زیبایی شهر کمک کرده اونموقه بجای تشویق تنبیه هم شده! اونم سادگی کرده و رفته عوارض رو پرداخت کرده و چند روز بعدش دوباره برگه عوارض جدید براش آوردن تحت عنوان عوارض نصب تابلو مغازه !

بند دوم: اونموقها (دوران افسری راهنمایی رانندگی) چنتا چیز از نزدیک دیدم که خودمم باورم نمیشد. یکی اینکه گاهی ابلاغ میشد مبالغ جریمه و تعداد جریمه ها چرا از یه حد خاصی کمتره و به همین بهانه بدون هیچ دلیل دیگه ای سختگیریها بیشتر میشد و مردم بیشترسرکیسه میشدن...

یکی  دیگه اینکه چرا آمارای موتور سیکلتهای ارجاعی به پارکینگ کمه، و بهمین علت همون روز ترتیب اثر داده میشد و... 

باچشای خودم دیدم یه موتوری که  پشت چراغ قرمز توقف کرده بود رو گرفتن بردن پارکینگ. یه مرد میونسال که چین و چروکای پوستش از سختیهای زندگیش خبر میداد و مشخص بود دو نفر نوجونی که ترک گرفته بود بچه هاش بودن و از ابزارهای داخل خورجین موتور و لباسای گچ و خاکیشون مشخص بود داشتن میرفتن کچکاری و بنایی. خودمو گذاشتم جای اون مرد و به خودم گفتم اگه من اول صبحی تو مسیر رفتن سرکار بیان وسیله نقلیمو بگیرن چه حالی میشم؟ (وسیله ای که شاید نشه به این راحتیها دوباره بخرم)

من آدم بی انصافی نیستم! ازین موارد زیاد دیدم که عنوان سرکیسه کردن مردم رو بکار میبرم...

موتورها تو پارکینگ میموند ولی کسی نمیرفت برا ترخیص موتورش! چون هزینه پارکینگ و جریمه و بیمه و ترخیص از خود موتور بیشتر میشد! بهمین خاطر بعد از پرشدن پارکینگها موتورا رو حراج میکردن و...

میگن تازگیها میخان یه طرحی پیاده کنن که مکمل افزایش جریمه های قبلیه . اگر موتورسیکلت  ترخیص نشه صاحاب موتور از خدمات شهری و... محروم میشه!  

کدوم خدمات شهری؟! مگه غیر از تخلیه زباله خدمات دیگه ای هم توسط شهرداری  انجام میشه!؟ البته این خدمت هم توسط پرسنل شهرداری با اون حقوق و بودجه کذایی انجام نمیشه بلکه توسط افرادی گمنام و یا بهتره بگیم "بدنام" که بدون منت تو تاریکیهای شب اون خدماتو انجام میدن بدون پاسگاریهای اداری و منت...

بند سوم:  یه نفر میاد با کلی زحمت یه درختی رو به ثمر میرسونه و وقف عام میکنه، موقه باردهی و محصول، یه نفر دیگه میاد محصولاتشو  به اسم خودش با منت به مردم میفروشه!! بندهای اول و دوم مصداق این مثالن.

 اینهمه سرمایه برای برق، امنیت،علم و دانش،اشتغال و تولید و فرهنگ و... کشور شده ، حالا که موقه باردهی و محصول شده کسایی اومدن منت سرمون میذارن که هیچ نقشی تو اون فرایندها نداشتن! (اگه نقش منفی نداشته باشن!)

پی نوشت:

خیلی از کارا و رفتارای ما هم درجهت منافع همین افراده و خودمون بهش توجهی نداریم. مثلا  جریان  فرستادن بچه هامون به مهد کودک یا مدرسه و دانشکاه! دلمون رو خوش کردیم که میتونیم به راحتی شهریه اون مکان غیر انتفاعی رو بپردازیم و... و البته خوشحالیم که فرصت بیشتری برای کارای خودمون و کسب درآمد داریم...چشم بسته اختیار تام دادیم به افراد یا رسانه ایی که معلوم نیس اینکاره باشن( تازه اگه نیت سوئ نداشته باشن )

مگه هدف ما از زرنگیها و کسب درآمدهای بیشتر و رقابتها و...چیه؟  از زندگی چی میخایم؟مگه  بچه ها محصولات و ثمره زندگیمون نیستن؟  اونارو سپردیم به کیا؟! چند نسل از طرف اموزش پرورش تا دانش کاه، سرکار بودن کافی نبود؟! با اینهمه شعار و ادعا باید این اوضاع فرهنگ و علم و عقیده و معیشت مردم باشه؟!...

 2تا راهکار بذهن من میرسه اگه شما هم راهکاری دارین ارائه بدین:

 1- یه مرکز اموزشی بسیار مناسب و مطمئن پیدا کنیم.که معمولا کسی به فکرش هم نیس که همچین کاری کنه و البته دسترسیش برا همه مقدور نیست

2-  اینکه تا اونجا که در توانمون هست نقش تربیت و اموزش بچه ها رو خود والدین(مخصوصا مادرا) بعهده بگیرن و  یا نهایتا خودمون جمع بشیم یه مرکز متناسب با ایدالهامون ایجاد کنیم. که اونهم بخاطر دوندگیهای اداری و موانع مختلفی که ماشاله تعدادشون هم تو این زمونه کم نیس کار حضرت فیله!