+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک
+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک

آب شیرین،نعمتی که ما عذاب دیدیم


فک کنم همه جای ایران سیلاب شده...

این پست ادامه دارد... 

بعدا اضافه شد:

چه کشور خوبی داریم! طوری که برامون عجیبه  چرا همه ایران سیل اومده.انقدر  کشورمون بزرگه و تنوع اقلیمی داره که عادت کردیم فقط یه منطقه دچار اتفاقی خاص بشه. 

شاید بیشتر از  ۱۵ ساله که دچار خشکسالی شدیم. و اوضاع فعلی همونیه که سالهاست منتظریم.آبسالی.

تقریبا همه میدونن خسارات ناشی از سوء مدیریت هس، و نمیشه اسم این رحمت الهی رو عذاب گذاشت. هم ما مردم خیره سر شدیم (مصداقش اینکه وسط رودخونه خونه ساختیم، یا عدم توجه به مسیرهای روان آب و ....)  و هم مدیران و مسئولانی که زمینهای مسیر مسیل ها رو قواره بندی کردن  و فروختن و مجوز ساخت و ساز به زمینایی دادن که هیچ عقل سالمی مجوز نمیده و بدتر اینکه خودشون اقدام به زمینخواری کردن و با پر کردن دره ها و مسیر سیلابها با نخاله و...اونا رو هم قواره بندی و حراج کردن و از طرفی کوچکترین توجهی به مدیریت جریان و روان آب احتمالی و شیب بندی درست و مسائلی که قدیمیای ما نسل اندر نسل بکار میگرفتن نمیکنن. 

 به جز خسارتهای که همه با اون آشناییم ، دردآورتر  دنیای فضای مجازی بود. تو فضای مجازی چه خزعبلات که منتشر نشد. گاهی بعضی افراد رو میبینی چنان با تعصب از یه مطلب دفاع میکنن واقعا شک میکنی ،با خودشون چندچندن. یه مشت فورواردچی که شاید بخاطر اهدافی که تو ذهن خودشون دارن مطلبی رو فوروارد میکنن و خودشونم نمیدونم هدف اصلیش چیه...

برای خودت باش


شاید آرزوش این بود که تو یه حوضی مث حوض  تصویر بالا  زندگی کنه. شیک، ایدآل، دوست داشتنی....

اما به ماهی ماجرای ما  اصلا همچین اجازه ای نداده بودن. اونو توی جوی  آب پیدا کردم! جریان آب خیلی وقت بود که متوقف شده بود و اون شانس آورده بود توی یه گودال لجن گرفته  که هنوز به مقدار آب داشت گیر افتاده بود. از زخمای بدنش مشخص بود که کل مسیر جریان قنات رو از بالای شهر تا اینجا به در و دیوار خورده. وقتی ظرف خالی رو داخل گودال بردم بدون هیچ ترس و یا حتا مقاومتی، خودش اومد تو ظرف! اون ماهی هیچ عشوه ای نداشت.  رنگ و لعابش هم اونقدرا قر و  فری نبود. کلا  از لحاظ ژن برتر بودن و رانت  و قیافه مادر زادی،  حرفی برا گفتن نداشت. شایدم برا همین انداخته بودنش دور. ظرفو بردم خالی کردم تو یه لگن پلاستیکی تو انباری. بعد از یه هفته از تو ی اون انباری سرد و تاریک  آوردمش بیرون با یه ظرف المینیومی درب بسته بردمش خارج از شهر به مقصد یه استخر بکر ، تو یه منطقه برفی و کوهستانی. با ابعاد  ۳۰ در ۲۰  متر و با عمق ۶متر. حالا که  از ویترین شدن جلو بقیه معاف شده ، بجای چند روز عشوه گری تو  سفره هفت سین و یا حوض نقلی تو حیاط خونه ها، لابلای اونهمه ماهی، اختصاصا میبردمش تو استخر عمیق. البته برای یه کار دیگه میرفتیم اونجا ،برا همینم سید پرسید: " این ظرف چیه با خودت آوردی". وقتی  بهش گفتم، یاد ماهیای هفت سین خودشون افتاد و  گف خوبه  منم  سری بعد بیارمشون .  گفتم این  ماهی  با اونا که تو فک میکنی فرق داره. این  از راه دوری اومده. خیلی سختی کشیده. اونا که تو داری کاباره ای و مانکنن، اما این چریکه!

ظرف ماهی رو آروم فرستادم تو استخر حدود ۳۰ سانت پایینتر از سطح آب.اما ماهی هنوز چسبیده بود کف ظرف. ظرف و دمر کردم و آروم بصورت وارونه آوردم بیرون.ماهی سر جاش بود! انگار مث من شک داشت.انقدر که منم شک کردم و با خودم گفتم تو این سرما ، دوری از نور و عمق آب و ...ایا دوام میاره؟ از فکرم خندم گرفت. بدتر از این به سرش اومده ، اینکه براش مهم نیس. بعد از عبور از اون همه جوی و دست انداز و مسیر پر پیچ و خم و زخمی شدن و محبوس بودن تو یه انبار تاریک و سرد به مدت یه هفته داخل یه لگن پلاستیکی و محبوس بودن تو یه ظرف سرد و تاریک فلزی و  تلاطم تو یه مسیر به مقصد نامعلوم... !  با همه این افکار منطقی باز شک داشتم. خود ماهی هم شک داشت. نه به تواناییهاش، بلکه به بزرگی خونه جدید. همون طور آروم عمودی رفت پایین تا رسید کف اسخر.  این موجود ، خیلی راحت اون کف درحال کشف دنیای جدیدش و من اون بالا از سرما کلامو پائینتر می کشم و تواناییهای این موجود رو تحسین میکردم. این همون موجودیه که همه به دیده حقارت و ضعف بهش نگاه میکنن! 

با اون ماهی همزاد پنداری کردم. این قدرت نمایی چقد لذت بخش بود. هرچی عمیقتر میرفت ، انگار به عرش بالاتر میرفت! 

سال ۱۳۹۸

سال جدید سال خوک هست و با توجه به ویدیوی ذیل، امسال رو سال "حرکت کرگدنی" ، نام گذاری میکنم. (شیخ مترسنج ابن سیصد)

حامد سوزوکی


رفته بودیم عیادت یکی از دوستان . بنده خدا تو مسیر برگشت از محل کار یه شغال بهش حمله میکنه و زخمیش میکنه. تعریف میکرد که تو این چند روزه به  خیلیا حمله کرده و حتا تو روز روشن هم این کارو میکرده. با همه گرفتاریای فعلی  هزینه و گرفتاریای دوا درمون هم اضافه میشه...

پرسیدم عاقبت چی شد؟ گف چند روز قبل ، رضا و حامد داشتن با هم میرفتن و به اونا هم حمله کرده و حامد  زده با چاغو حقشو کف دستش گذاشته.

 بین مردم معروفه کله حامد بو قرمه سبزی میده. اما جدای از حرفایی که پشت سرش  هس ، تو این مورد بهترین واکنش رو داشته.  تو اینجورموارد مذاکره و ملاطفه جواب  نمیده.با خودم فک میکردم تو حادثه کشتار در مسجد نیوز لند ، در مقابل اون موجود وحشی  تو اون مسجد جای امثال حامد  خالی بوده.

پ ن:

گاهی لازمه آدم از لاک محافظه گری  بیاد بیرون و تهاجمی رفتار کنه.

 پست مرتبط 

مسافرت نوروزی به مقصد منزل


++ شهر که خالی از آدم میشه دوس داشتنی میشه. نه فقط تهران که همه شهرا اینجور شده. شهری که فقط گنجشک داره  و درخت.

++ حدیث از امام علی (ع) :  آن گونه با مردم زندگی کنید که اگر از دنیا رفتید، برایتان گریه کنند و اگر در کنار آنان به سر بردید، به شما عشق بورزند.

 به نظرم اگه اینجور بودیم با خالی شدن شهر کیف نمیکردیم.

خود خواهی های ما مردم، و یا اگه نخواهیم بدبین باشیم، گرفتاریهای ما ها این بازی دو سر باخت رو رقم زده.

پست مرتبط