+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک
+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک

منزلت و مقام بالای زن بودن


روز زن، عظیم ترین گوهر هستی مبارک!


پ ن:

گاهی فکر میکنم آیا نگاه جامعه(چه مرد چه زن) به منزلت زن، نگاهی مقدس و واقعیه یا  ریا کارانه و ابزاری.

اى کسانى که ایمان آورده ‏اید چرا چیزى مى‏گویید که انجام نمى‏دهید.سوره 61 آیه 2


روزی که من بابا شدم!


افلاطون عزیزم! الان که دارم این نامه رو برات مینویسم روز پدره. میدونم جواب نامه رو نمیدی چون این نامه رو بهت نخاهم داد و بیشتر برای خالی کردن دل خودمه.

اون روزا رو خوب یادمه...  دم دمای غروب بود. 

مثل همیشه مشغول کار بودم که یه نفر سراسیمه خودشو رسوند و گفت حال زنت خوب نیس باید بره بیمارستان. نفهمیدم چطوری رسیدم خونه، به خودم که اومدم دیدم با همون اوضاع احوال گرد و خاکی و لباسای ژولیده کار، نشستم تو آمبولانسی که به سمت بیمارستان میرفت. تو اون مسیر 30کیلومتری تا بیمارستان بارها از خستگی بیهوش میشدم و وقتی بهوش می اومدم می دیدم سرم رو شونه خانم پرستاره و اون بنده خدا هم میگف میخواین نگه داریم شما برید جلو استراحت کنین؟ و من عذر خواهانه توقف حتی یک لحظه رو مجاز نمی دیدم و بعد از 20ثانیه دوباره بیهوش میشدم!هر بار که به هوش می اومدم همون دیالوگها تکرار میشد به جز آخرین بیهوشی که موقه به هوش اومدن رسیده بودیم بیمارستان.

هوا تاریک شده بود با همون وضع و لباس تا اون لحظه که ورود آقایان ممنوع نبود دنبال مادرت بودم. برگشتم جلو در بیمارستان، خستگی منو نشوند روی زمین. وقتی خستگی اینکارو میکنه نمیفهمی کف زمین آسفالته، چمنه، یا تشک ... 

 چشم که باز کردم صبح شده بود. سرو صدای ماشینا وعابرا کمک کرده بود به خودم بیام بفهمم کجام. یه نیگا به خودم انداختم، یه لنگ پا مغرب بود اون یکی مشرق! دستام به پشت از دو طرف آویزون بود و لابد گردن و لپا هم موقه خواب آویزونتر بوده. خواستم خودمو بکشم کنارتر تکیه بزنم به دیوار دیدم یه پشته اسکناس ریخته جلوم! دوباره یه نیگا به اوضاع احوال خودم انداختم و تصمیم گرفتم هرچه زودتر برم سراغ مادرتو بگیرم..

شانس آوردم اقوام از یه در دیگه بیمارستان اومده بودن داخل. اهمیت موضوع رو وقتی فهمیدم که مدام میپرسیدن این پولا چیه که قلمبه کردی تو جیبات! خدا گر ز حکمت ببندد دری/ ز رحمت گشاید در دیگری

بعله پسرم. اونروز اولین روز بابا شدنم بود!

 پانوشت:از خاطرات ابدارچی


نو روز مبارک


لیکن کسى که ستم کرده سپس بعد از بدى نیکى را جایگزین [آن] گردانیده [بداند] که من آمرزنده مهربانم

سوره 27 آیه 11


پ ن: 

سال خوبی برای همه آرزو میکنم. انشاله سال آتی حضور بیشتر دوستان رو احساس کنیم...

تمرکز


گاهی وقتا لازمه مثل یک رهبر ارکستر رفتار کنیم :

به همه پشت کنیم و مشغول کار خودمون باشیم چون درست بعد از اینکه کارمون تموم شد ، همه ی اون کسانی که بهشون پشت کرده بودیم خودشون بلند میشن و تشویق‌مون میکنن! ( نقل از"آموخته‌هاى من")


پ ن:

لازم نیس همه رو راضی نگه داری تا براشون مفید باشی، فقط کافیه کاریکه میدونی درسته رو به سبک خاص خودت انجام بدی

تو آبدارچی نیستی



من این آبدارچی رو از خیلی از اساتید نما ها بیشتر قبولش دارم.*

با چنان ابهت و رسمیتی چاییواست میاره انگار رئبس شرکته! نه که ادعا ازش بباره و بخاد بهش احترام بذاری، شخصیتش طوریه که خودت داوطلبانه و با کمال میل ارزشش رو درک میکنی.

به چیزایی توجه میکنه که بفکر خیلیا خطور نمیکنه. اون آبدارچی نیس. این آبدارچیه که اونه!

از چایی ریختنش هم میفهمی با یه "تفکر" طرفی نه یه آبدارچی معمولی.**

پ ن:

*هر وقت رفتار و کاراشو میبینم یاد اون دختر اینگلیسیه میوفتم که اومده بود ایران. همونکه محکمتر از دخترای همسن و سالش که هیچ، از خیلی از مردای پا به سن گذاشته هم پخته تر بنظر میرسید.

** آدمای مختلف، طیف چایی مختلف!