+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک
+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک

بازجویی

 

صحنه اول: بازجویی از نفر اول:

 وقتی فهمید یه موجود  "کلون شده" بوده بهم ریخت...

حس خیلی بدی بهش دست داد. باخودش گفت:یعنی کل بیوگرافیم دروغ بوده؟! دروغ کوچیکی نیس...

یه عمر همه بهم دروغ گفتن...؟

بدتر اینکه بدترین آدم تو نامناسب ترین شرایط این خبرو بهم داد که منو بهم بریزه...

همه میدونستن و من نمیدونستم...

چقد تو محافل خودشون بهم خندیدن....


صحنه دوم: بازجویی از نفر دوم:

بهش گفتن تو هیچی نیستی..! 

وقتی بی تفاوتیشو دیدن مدارکو گذاشتن جلوش. مدارکی که ثابت میکرد اون یه موجود آزمایشاهی "کلون شده" شبیه سازی شده بوده. بازم هیچ واکنشی نشون نداد! انگار هیچی نشنیده باشه! 

وقتی از این حملات نتیجه نگرفتن آخرین شانسشونم امتحان کردن و خواستن تحریکش کنن. بهش گفتن ما از تو چیزی میدونستیم که خودت نمیدونستی! ..تو بچه فلانی نیستی...تو کلون شده ازمایشگاه فلانجایی و...

دست آخر در جواب تکرار ابلهانه حرفاشون بهشون گفت:مهم نیس کجا کلون شدم. مهم اینه که الان کی هستم،به چه ارزشهایی پایبندم و تحت تربیت چه کسانی آگاهانه و خودخواسته به اینجا رسیدم.

پ ن:

* گاهی پیامی که از نگاه میشه خوند تو هیچ بیان و کتابی نمیگنجه.

* عکس بالا،خونه سالمندان، نگاهش میگه ازت خیلی دلخورم ولی چیکار کنم که پاره تنمی! 


خرده رفتار



امروز دیگه از اون روزا بود...

ازون محیط فرار کردم اومدم بیرون، سوییچ انداختم خاستم استارت بزنم هرچی تلاش کردم نشد..."شنبه نره" که میگن همینه.

یه خانوم عابری خیلی آروم اومد جلو. بهش میومد شخصیت یا کارمند مهمی باشه. شایداز لباس شیکش، شایدم از هر رفتار و حرکتش. سنش به30نمیرسید ولی قطعا متاهل بود. کنارماشین واستاد. خیلی مودبانه و خونسرد، با ابهت خاصی بهم گف:

آقا تو ماشین من چیکار میکنی!؟ حس خاصی بهم دست داد، عین موقعی که مادر ازبچش میپرسه: مشقاتو نوشتی!

گردنمو چرخوندم دیدم ماشینم 2تا ماشین پایین تره!

گاهی تحت تاثیر محیط همه چیزو صفر و صد میبینیم. انعطاف ذهنیمون انقدر کم میشه ک کمترین تحریک عصبی تعادلمونو بهم میریزه. سطح فکرمون میاد پایین. یادمون میره کی هستیم و اهدافمون چیه. یادمون میره خونسردی و دادن یه "واکنش حساب شده" اثر انرژی منفی القایی محیط رو معکوس میکنه. (محیطی که حتی گاها از روی عمد میخاد چیزی رو بهت القا کنه)


پ ن: 

* این خرده رفتارهاست که تفاوتای بزرگ رو ایجاد میکنه.

* یاداوری: بعضی از حرفاو رفتارها قابلیت بررسیو داره... اما ارزش یررسی رو نداره!

عبور از مدار راس السرطان

دیگه شورشو در آورده. سرطان رو نمیگم، بی تفاوتی مسئولین رو میگم. از اون مسئولای پر ادعای نظام پزشکیمون (از اون نظافتچی بیمارستان تا اون متخصصای پروازی)گرفته تا آبدارچی ریاست جمهوری، تا اون تراسترهای(انحصارگر) بازار دارو درمان، تا ...

دور و برمونو گرفته مث نقل و نبات...

دختر بچه ای که پدر بیست و چندسالشو از دست میده...

برادری که برادر تازه دامادشو...

مردی ک داماد تا دیروز قبراقشو...

رفیقی ک مادر بیگناهشو...

بیرحمه. بدترین خاصیتش اینه که  تبعیض قائل میشه. قشر متوسط جامعه رو میکشه به زیر خط فقر، قشر زیر خط فقرو میکشه زیر خاک.

انگار مث داستان "ریز گردا"  تا یه "نور چشمی" دچارش نشه کسی اقدام عاجلی نمیکنه

التماس دعا در درجه اول واسه شفای " آدمای سالم" ناشاکر، و در درجه بعد ملتمسین دعا.


ال سی


دوستی میگف:

"یه وقتای با اینکه خیلی میدونیم اما واقعا نمی تونیم، چون از کسی که انتظارشو نداریم سخت ضربه میخوریم..."


فرمایش ایشون کاملا درسته. در مورد همه و در همه زمینه ها هم صدق میکنه. اینکه آدم روی شخص، موقعیت، وسیله یا هر چیز دیگه ای حساب ویژه باز کنه. مخصوصا مواقعی که این حساب  خیلی خیلی ویژه باشه.

اینجور حسابها یا بهتره بگیم اعتباراتی که به این افراد یا چیزها میدیم  موجب میشه در درجه اول خودمونو خلع سلاح کنیم و هیچ راه گریزی برای موقعیتهای غیر منتظره باز نذاریم. در درجه بعد شوک ناشی از عدم برآورده شدن انتظار( ولو در سطح حداقل) تا مدتها تمرکز ذهنی رو مختل میکنه.

واقعیت اینه که این اعتبارات و "ال سی" ها طبقه بندی شده هستن.

 آدمای مختلف ،  "ال سی" های مختلف. 

یک طرف قضیه اینه که ماها این ال سی ها رو در جای نادرست باز کنیم. مثلاانتظار ما از دولت و مسئولین مث انتظار جامعه از پیامبرباشه یا همون انتظار همدلی و دلسوزی "پدر و مادر" رو از یه غریبه داشته باشیم...

طرف دیگه اینه که بعضیا به عمد میخان برا خودشون "ال سی" کاذب باز کنن، یا چیزای با  اعتبار کاذب رو به افراد القا کنن.

دونستن هر دوطرف این قضیه به پیشگیری از شوک یا به اصطلاح انعطاف ذهنی ما خیلی کمک میکنه. شاید این جمله رو قبلا شنیده باشین:

آدمها نـه دروغ میگویند نه زیر حرفشان می زنند. اگر چیزی می گویند صرفا  احساسشان درهمان لحظه اسـت. نبایـد رویش حساب  کرد.


دانشکده پزشکی ازنوع تهران

ز هر گونه ای بودمش رهنمای/نجنبید یک ذره مهرش ز جای

پیش خودم فکر میکردم اگه یکی از این حرفا و ایده ها و... که بارها و به طرق مختلف به "اون" گفتم رو باخود من در اون دوران خاص مطرح میکردن قطعا جایگاهی متفاوت تر از الان داشتم. چرا بعضیا هیچ ارزشی برای تجربه ها و نظرات و... که در دسترسشونه قایل نیستن؟تجربیاتی که به بهای گزاف بدست اومدن...

شاید زبون نسل ما قدیمی شده، شاید روشهامون غلطه، شاید...نمیدونم عیب اصلی کجاست!کم آوردم!

(پزشک متخصص شدن زوری که نیس!)


غرق در این مسائل بودم که متنی رو به نقل از سایت  تابناک دیدم

"حضرت آیت‌الله خامنه‌ای همچنین با تشکر فراوان از کادر پزشکی و درمانی و پرستاران بیمارستان محل بستری خود، خاطرنشان کردند: انسان هنگامی که علم و دانش بالا و توانایی‌ها و تبحر پزشکان و کادر درمانی و پرستاران کشور را می‌‌بیند، به وجود چنین ثروت بزرگ انسانی در بخش سلامت و بهداشت ـ که یکی از اساسی‌ترین و حیاتی‌ترین بخش‌های زندگی مردم و جامعه است ـ به خود می‌بالد و افتخار می‌کند... "

* نمیدونم چرا نمیتونم متن تابناک رو هضم کنم. نمیتونم اون قداستی که برا پزشکا و متخصصای نظام درمانمون در زمان کنکور قایل بودم رو بهشون بچسبونم. اگرم توشون یه چنتایی هم کاردرست باشه دهکهای پایین جامعه به اونا دسترسی ندارن.(هموناییکه این جماعت دکتری سوگند خدمت به اونارو میخورن)

* شاید "اون" مخاطب من هم همین حس تابناک رو نسبت به حرف من داره.