+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک
+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک

ای حال نامعلوم آزاد باش آزاد!

آدم آزاد آفریده شده و این اولین حقیه که به هر کسی داده میشه. این تمایل به ازادی تو ناخودآگاه همه هس. متاسفانه اونقدر این واژه "آزاد" دستمالی شده که فکر آدم به همه جا میره جز عزت نفس و استقلال. بنزین آزاد، شغل آزاد، دانش کاه آزاد، منطقه آزاد، و...

آدم تا اونجایی که جاداشته باشه باید از آزادیش دفاع کنه. به هیچکسی باج نده، زیر بار زور نره و.... اصطلاحاتی مثل عزت نفس، استقلال، بزرگ منشی، و...همه زیر مجموعه ای از همون ازادی اند. اینا رو همه ما میدونیم اما در عمل خیلی وقتا بردگی میکنیم!

گاهی ما ادما کارایی میکنیم که با ازادیخواهی درونمون در تضاد کامله و خودمون هم خبر نداریم و این تضاد به افسردگی، ناامیدی،سکته، و انواع امراض روحی و جسمی ختم میشه. ناخاسته و نااگاهانه این بلاهارو خودمون سر خودمون میاریم و بعد از نتیجه کار متعجب میشیم.

خدا به همه شفا بده...رفته بودیم اورژانس. ساعت 2نصف شب. انقدر شلوغ بود که فرق شب رو با روز متوجه نمیشدی.  یکی از دوستان تو خونشون همونجور که خابیده بوده عرق سردی میکنه و گفتش بند میاد... 30سال بیشتر نداره. بهش گفتن خطر یه سکته رو رد کردی! هنوزم نمیتونه راحت حرف بزنه!

میگن همه این مریضیا از "جوش بیخودی" خوردنه. جوش خونه، ماشین،کار،ادامه تحصیل ،تربیت بچه ها، خورد و خوراک،پس انداز، گذشته، حال، آینده...

اگه حواسمون نباشه هر کدوم از این موضوعات یه قید و بند میشن، گردن و دست و پا و به مرور همه وجود آدمو مثل پیله میبندن. اولش مث یه مرده بی تحرک میشیم و در نهایت...

فقط و فقط کافیه حواسمون به آزادیهامون باشه. همونجور که یه بچه 3-4ساله حاضر نیس قاشق رو بده دست مادرش تا بهش غذا بده و خودش میخاد غذا بخوره از استقلالمون دفاع کنیم. شاید اون بچه قاشق غذا رو بریزه تو یقه لباسش اما چون  ارزش آزادی رو درک کرده کاری به بازخوردا نداره...

تا اونجا که جا داره هر فکری رو به ذهنمون راه ندیم. هر کاری رو بدون سنجش ازادی انجام ندیم. همیشه مث بچه های 3-4 ساله که میوفتن تو دور "چرا" گفتن، قبل هر کاری از خودمون بپرسیم "چرا". 

مثلا  فلانی کاراش بد بوده، بی معرفت بوده، بی وفا بوده ...همه اینا درست، اما چرا من اعصاب و آرامشمو بخاطر فلانی فنا کنم؟! 

چرا ماشینی بخرم که میدونم کیفیت نداره و قیمتش غیر منصفانس در حالیکه با اون پول میشه یه ماشین به روز خارجی خرید. اگه فرایند فروش ماشین یا...تو کشور دزدی تو روز روشنه چرا من آب بریزم تو آسیاب اونا؟!  اگه ماشین لازم ندارم چرا سرمایمو نبرم یه جایی که چنتا جوون آبرومندونه نون حلال ازش در بیارن؟

چرا جوش درسی رو بخورم که اساتیدش چیزی بارشون نیست و در نهایت کسی براش ارزشی قایل نیس. حداقل آرامشمو فنای اون افراد نکنم. شاید باورش سخت باشه اما تو دانشکاه (معتبر دولتی) بعضی بچه ها از فشار امتحانات خودکشی میکردن! بعضیا قلبشون درد میگرفت! ...همین افراد اگه خبر داشتن رتبه دانشکاهای ما در میان "فقط دانشگاهای آسیا" گمه هرگز فنا نمیشدن برای درس. فقط کافی بود تصور کنن که با معدل 20 هم بیرون از ایران اصلا قبولت ندارن !    (اونموقه رو میگم. الان که تو ایران انقد نمرات کیلویی شده که اینجاهم قبولت ندارن!)

نمونه های مشابه زیادترش رو خود شما هم حتما بلدین. 

وقتی اجازه بدیم کسانی برامون برنامه بریزن که لیاقتشو ندارن در واقع خودمون با دستای خودمون ازادیمونو فنا کردیم... (چه برنامه درسی، چه برنامه کاری، تفریحی یا حتی مذهبی و..)

مگه تعریف بردگی چیه! اگه الان متناسب با تواناییهامون حقوق نمیگیریم کارمون بردگی نیس؟!

اینا مثالهای نزدیک بودن که همه بلدبودیم. اما تا حالا به بردگیهای غیر مستقیم هم فک کردیم؟ اینکه مثلا چرا من قلیون بکشم درحالیکه سود و درآمدش رو یه کسی دیگه میبره؟! من از مضراتش حرف نمیزنم چون خود اساتید دودکش بهتر از ما میدونن چه مضراتی داره، منظورم بردگی غیر مستقیم من برای اون کشور عربیه که اون آت و آشغالارو به اسم تنباکو به ما میفروشه. حتی اگه برای من ضرر هم نداشت حاضر نبودم به اونا باج بدم!

بعضی وقتا حق انتخاب رو از مامیگیرن ولی میتونیم تا حد امکان از ازادیمون دفاع کنیم و منتظر فرصت باشیم، یا حدااقل برده های خوبی نباشیم. اما خیلی از مواقع این خود ما هستیم که بردگی رو میپذیریم و آزادی خودمونو صلب میکنیم 

بعضیا تنبیه لازمن!

دوره دانش کاه:

زندگی خابگاهی فرهنگ میخاد، حتی بیشتر از زندگی آپارتمانی. 

سال اولی بودیم. تو خابگاه یه موجودی داشتیم ، مصداق بارز اونایی که آب دم دستشون نبوده ولی شناگرای ماهری هستن... یه افراطی تفریطی واقعی. اولای ورودش به دانش کاه مث بچه مثبتا لباس میپوشید وازینور دیوار افتاده بود، ترم دوم یهو همه چیزش 180درجه چرخید ازاونور دیوار افتاد. یه تیپایی میزد که مدلای اونور آبی هم شاید نمیزدن! باید قیافه و رفتاراشو میدین.   نفرت انگیز بود. خدا رحم کرده بود رشته تاپی هم قبول نشده بود! همین حیوون (بلانسبت حیوون) چنتا از دخترای دانشکاه رو بدبخت کرد.هنوز ترم دوم تموم نشده اهل همه جور خلافی شدو از هم مسلکاش پیشی گرفت. من در مورد دخترا همچین نظری ندارم چون اکثرا چوب "سادگی" و "احساسشون" رو میخورن اما امثال اون، ذاتا گرگ بودن.

نه فقط خلافهای ناموسی و عرق و زرورق ...،    که حتی آسایش بچه های خابگاه هم از دستش مختل بود...انواع آزار اذیتها... با موجود "بی حیا و بی آبرو" درگیر شدن هم کسر شــأن  آدمه(اینو برای اونایی گفتم که فکر میکنن بصورت دیپلماسی و ...میشه با اینها برخورد کرد)

نمیخام بگم امثال من ادمای عقده ای هستیم اما در برخورد با این هااحساس شدیدی میکنم که باید به هر نحوی  یجوری حالشون گرفته بشه.

چن مورد از حالگیریهایی که زیاد بد آموزی نداره رو براتون میگم:

+ یادم نیس بازی فوتبال ایران با کدوم کشور بود که اکثر بچه های خابگاه رفته بودن سالن تلوزیونطبقه همکف،  دسته جمعی تماشای فوتبال (خابگاه عین ورزشگاه میشد!! ) این سالن تلوزیون حالت آکواریومی داشت و بقیه بچه ها از محوطه بیرون تماشا میکردن.  اون موجود هم   عقبتر از همه روی یه سکوی سیمانی نشسته بود و تکیه داده بود به دیوارمحوطه و با حالت خاصی سیگار دود میکرد. فکر نمیکنم حواسش به بازی بوده باشه.اون بیشتر تو افکار کثیف خودش غرق بود. اینو از حالت گرفتن سیگار روی لبش میفهمیدی.سیگار بین انگشت شست و اشاره و لبش محاصره شده بود که یهو یه سطل آب به ظرفیت بالای 30 لیتر ریخته شد روی سرش! این صحنه روح هر ادمی رو شاد میکرد. با چشمای همیشه قرمزش چطور میتونس بفهمه از کدوم طبقات 5گانه و توسط چه کسانی خورده!

+ حمام های اون خابگاه همگانی بود و دسترسیش برا همه آزاد.همین موجود موقه دوش گرفتن از روزنه بالای حمام مورد حمله قرار گرفت و یه کپسول اطفای حریق روی سرش خالی شد! 

+ البته نمونه حال گیریهای ملایمتری هم داشتیم مثل این پست

***

دوره افسری راهنمایی رانندگی:

ادم تعجب میکنه از بعضیا! چرا افسرای سرباز خودشونو اعصابشونو فدای نظامیایی میکنن که هیچ ارزشی هم برات قایل نیستن...فدای نظامی میکنن که مبالغ جریمه میره تو خزانش و هیچ حمایتی ازت نمیکنه...(مثلا اگه در حین کار آسیب ببینن حمایت که هیچ،حداقل احوالتو بپرسن)

ادم تعجب میکنه از سربازایی که با مردم درگیر میشن درحالیکه حق با مردمه! حقوق و مزایا و مبالغ جریمه به کسی دیگه میرسه، اینا کاسه داغتر از آش میشن!

مصداقای ذیل در مورد مواقعیه که حق با افسره ولی اون نباید درگیر بشه

+ چرا عصبانی بشم ویا حتی درگیر بشم با افرادی که فک میکنن راحت میتونن به حقوق مردم تجاوز کنن؟لازم نیس خودمو کوچیک کنم...لبخند میزنم و اجازه میدم بره.در جواب تعجب عابر شاهد صحنه میگم: وقتی رفت خلافی ماشینشو گرفت یادش هم نمیاد کی جریمش کرده!

+ همه به هم احترام گذاشتن و پشت چراغ قرمز ایستادن.گاز ماشینو گرفت و جلو چشم همه از کنارم رد شد و ماشینش منو پرت کرد یه گوشه. غیر از شکایت و ...شماره تلفن و بقیه مشخصات زندگیشو پیدا کردم زنگ زدم باباش! مشخصات ماشینشو گفتم و زمان حضورش در فلان میدان....یه مشت اطلاعات دوپهلو بهش دادم که جهت دهی فکری صورت بگیره و در پایان یه ترکیبی از چند جریمه مختلف رفت تو حسابش...

+ بند سوم و بند چهارم این لینک


شب دوشنبس، غافلگیری اموات صلوات!

همونجور که در پست قبلی هم اشاره شد، گرفتن  مراسمات مسخره تقلید اونور آبی، یه چیز روتین و دمده شدس...(مث مراسم تولد و کیک و شمع و...) باید سعی کرد بدون مناسبت و به صورت انتحاری و غیر قابل پیش بینی اقدام بشه... اینجوری طرفهای مقابل بدون توجه به وجود یا عدم وجود مناسبت، ناخودآگاه منتظر اقدامات غافلگیر کنندن و مجبورن مدام در حالت چریکی و آدرنالینی (هورمون ستیز و گریز)  بمونن و این، هیجان رو به تمام زمانهای زندگی گسترش میده...

 البته این یه قانون کلیه. یعنی برای تنبیه یه نفر هم سعی کنین از عصبانیت و برخوردهای بچگانه که خودتونو کوچیک میکنه پرهیز کنین  و اونجا هم غیر قابل پیش بینی و خلاق باشین...(مثالهای تنبیهی در پستهای بعدی!)

بریم سر اصل مطلب:

سوژه بعدی ما یکی از دوستان پا به سن گذاشته بود:

بی مناسبت،  اونهم آخرای مهمونی شبانه، وقتی همه آماده میشدن  برگردن خونه هاشون، هدیه رو  بهش دادیم. 

موقعی که پیر مرد جلو اعضای خانواده کادو رو باز کرد با یه جعبه کفش رو برو شد که از عکس روش  میشد حدس زد یه کتانی قرمز اسپورت آدیداسه.

لابد با دیدن جعبه پیش خودش گفته: کتانی قرمز؟ برای شخصی به سن و سال من؟!  اما سعی کرد بروی خودش نیاره. خب ایراد گرفتن از" هدیه بیمناسبت" مث بررسی دندون اسب پیشکشیه...

در جعبه کفش رو  باز کرد دید فقط یه بسته چیتوزطلاییه! بعد از کلی حرف و ... که خاب از سر همه پرید و یه نشاط نسبی ایجاد شد،  دوباره رفت سر جعبه، بسته رو از جعبه اورد بیرون دید کف جعبه یه جفت جوراب  چسبوندن! همه فکر کردن یه جور تنوع و حسن ختام برای مهمونی بوده اما وقتی بسته چیتوز رو باز کرد همه دیدن هدیه اصلی  داخل بسته چیوز گذاشته شده بوده...!

...

 اینجا هم طبق  اصل غافلگیری  طرحای مختلفی بررسی شد و بلاخره یکی از اونا که  در دسترس تر بود اجرا شد...

با عرض شرمندگی مجبور شدیم برای پیشبرد طرح فوق، چیتوز طلایی خرید کنیم. چون ملاکهای لازم رو داشت. داخلش معلوم نبود و البته به اندازه کافی جادار بود. شرمندگی بابت اینکه همه جا از این عادات بد غذایی انتقاد کردیم وحالا خودمون بخاطر "پاکتش" رفتیم مشتری اینجور محصولات شدیم. (توضیح در پانوشت***)

هدیه اصلی رو داخل یه پاکت فریزر گذاشتیم. اون پاکت رو داخل یه پاکت دیگه بستیم جوریکه هوا داخلش محبوس بمونه و بسته جمع نشه. بسته چیتوز رو از قسمت پایینش با احتیاط باز کردیم و محتویاتشو خالی کردیم.پاکت فریزر رو داخلش جاسازی  و بسته چیتوز رو دوباره بستیم...

شما هم میتونید همین طرح یا طرحای مشابه رو پیاده کنین  (مثلا بسته بندی روسری داخل چیتوز).  اگرم تجربه اینکارا رو دارین برای دوستان به اشتراک بذارین:)

-----------------------------------

پا نوشت:

*** توضیحی داخل پرانتز و چند موضوع خارج از بحث:

  + گاهی یادمون میره "سیاه لشگر"  بودن تو یه مکتب خاص، دست کمی از "پیرو اون مکتب بودن" نداره . مثلا من که رفتم فست فود خریدم، ناخواسته به فرهنگ مصرف ورشد این صنعت کمک کردم.

 +  اکثر ماها وقتی "پشت صحنه" خیلی از چیزا رو بدونیم، تو برخوردهامون تجدید نظر میکنیم. (برادر دوستم یه مدت کوتاهی تو کارخانه تولید سوسیس و کالباس رفت و آمد داشت. اما همون مدت کوتاه کافی بود که از اون موقه تا الان حتی با شنیدن اسم این مواد حالی به حولی میشه!!)  پشت صحنه تولید روغنهای نباتی، فست فودها،  چیپس و پفک، آبمیوه ها و بقیه اغذیه جات ... این اغذیه جات شامل  اغذیه جات روحی هم میشه.      مثل انواع کتابها،آدما، عکس وفیلمهای شرعی و خلاف شرعی و ...      (پست مرتبط1  (پست مرتبط2)

...

- منتظرم ساعت از 00:00بامداد رد بشه تا پیام تولد رو بهم بده...

- دفه قبلی به 30ثانیه نکشیده بود. الان 5دقیقه بامداده ولی هنوز هیج خبری نیس! :(  

- تا اون لحظه آخر که بیدار مونده بودم ازش خبری نشد. شاید خسته بوده خابش برده.آره حتما خابش برده. با شناختی که من ازش دارم...

- صبح  قبل از هرکاری اول پیامای گوشیم رو چک کردم... البته هنوز دیر نشده، شایدم مشکل از گوشی  یا خطای تلفن همراهه. گوشیم رو خاموش روشن میکنم و مطمئن میشم آنتن داره.

- تا حدود ساعت 10 سعی کردم خودمو یجورایی مشغول نگه دارم، برادر خاهرام تولدمو بهم تبریک گفتن اما تبریک اونا در قبال بیتفاوتی نامزدم بیشتر اذیتم میکنه. سعی میکنم خودمو خوشحال و سرحال نشون بدم.

- اولین پیام رسید. که ایکاش نمیرسید! بی تفاوت ترین همکلاسیم بهم تبریک گفته بود! تا ظهر اکثر دوستام پیام تبریک فرستادن ولی اون....

- قبل از نماز ظهر از دستش خیلی عصبانی بودم ولی سعی کردم درکش کنم. بلاخره مشغله کاریش خیلی زیاده. از ساعت5-6صبح که میره بیرون شهر سرکار، تا8-9شب برنمیگرده خونشون. خب شرایط واسه همه سخت شده. کارش جوریه که حتی هفته به هفته همدیگرو نمیبینیم. یه کمی دلم براش سوخت. اما من به یه پیام کوچیک قانع بودم:(

- بعد از ظهرعصبانیتم به دلخوری تبدیل شده بود... دیگه برام مهم نبود. خب آدمیزاد فراموشکاره... شایدم من زیادی توقع پیداکردم .

- تنگ غروب بهش یه  پیام معمولی  دادم ببینم واکنشش چیه، اصلا گوشی همراهش بوده یانه... خیلی عادی و سرد جوابمو داده!

- دستش خالیه، گرفتاره، هرچی هس منکه چیزی ازش نخاستم!فقط یه پیام معمولی میداد چی میشد؟! نتونستم خودمو نگه دارم بهش پیام دادم میدونی امروز چه روزیه!؟

- منتظر این واکنش بودم. با حالت عذر خاهی بهم گف: تازه از سرکار اومدم و تو راه برگشتم، میام خونتون برات توضیح میدم...نذاشتم حرفاش تموم بشه، منکه بخشیدمت ولی ... بزار زمان بگذره فراموش کنم... شاید ریشه خیلی از کدورتهای جوونا از همین چیزای ساده باشه...

- با خاهرم رفتم خونه مادربزرگم یه هوایی هم عوض کرده باشیم...  وقتی برگشتم خونمون دیدم نامزدم جلو در خونمون داره با پدر حرف میزنه! عصبانیتم برگشت. وسط هفته اومده بود واسه عذر خاهی . یجوریکه بابا نفهمه بهش گفتم امشبو نمی اومدی حالام یه بهونه ای جور کن برو تا خرابترش نکردی! ولی بابا با اصرار زیاد کشیدش توخونه. بخاطر شیفت کاری و خستگی ، غیر از آخر هفته ها نمیتونس بیاد خونمون.نگران بودم، از یه طرف بخاطر اینکه مجبور شده بیاد و از طرف دیگه من به همه گفته بودم اون بهم تبریک گفته و براش آبروداری کرده بودم...

- وقتی براش چایی اوردم متوجه یه جعبه شدم که انگار با دستپاچگی کادو شده بود. اونکه دم در چیزی دستش نبود!  تازه فرصت خرید کردن رو هم نداشت. شایدم من حواسم نبوده....شاید سر راهش ازیکی از مغازه ها یه چیزی گرفته  و سریع کادو کرده بود. این چیزی از دلخوریم کم نمیکرد اما کنجکاو شدم ببینم داخلش چیه. وسط چایی خوردن یه نفرزنگ زد با  بابا کار داشت،  بابا داداشمو صدا کرد با هم برن بیرون، نامزدم هم همراهشون رفت. تا در و بستن رفتم سراغ جعبه و کاغذ کادوشو بازکردم.یه جعبه کفش! حتما از این مغازه سر کوچه خرید کرده...

***

- از همون اول هفته منتظر همچین روزی بودم. نمیخاستم مثل دفه قبلی اولین ثانیه ها بهش تبریک بگم و ... اینبار باید برنامه عوض بشه. اصلا هیجان کار به غیر قابل پیش بینی بودنشه! نمیفهمم، یعنی چی؟ اینکه یه کیک تولد مسخره بخری و یه شعر مسخره تر رو دسته جمعی بخونی!؟ و...!؟ این یه کپی احمقانه از یه مراسم وارداتیه...!هیچ هیجانی هم نداره...! شمع گرافین وسط کیک فوت کردن که بماند...! مراسم باید غافلگیر کننده باشه. حالا به هر مناسبتی،تولد،سالگرد،یا...اصلا مناسبتو ولش کن! مراسم "بدون مناسبت" بهتر و غیر قابل پیشبینی تره!

- اینبار که مناسبتیه، پس سعی میکنم بروی خودم نیارم ببینم چطور پیش میره...

- ظهر شده و مث همیشه مشغول کارم .تا الان که تماسی نگرفته! 

 - برای وقایع بعد از ظهر آماده میشم. سعی میکنم واکنشهای احتمالی رو پیش بینی کنم!

- تنگ غروب تو مسیر برگشت بهم پیام داد. منم مث همیشه جوابشو عادی دادم.
- دوباره پیام داد میدونی امروز چه روزیه؟! باهاش تماس گرفتم. دیر گوشیو برداشت و سعی میکرد چیزی نگه. با حالت عذر خواهی بهش گفتم حالا چیکار کنم؟! شده دیگه...بهش گفتم تا نیم ساعت دیگه میرسم خونه...از اونجام میام خونه شما برات توضیح میدم...گفت نمیخاد اینهمه راه بیای اینجا...من بخشیدمت...بزار زمان بگذره... 
- بعد از نماز جعبه کادو رو برداشتم رفتم خونشون. هنوز از خونه مادر بزرگش نیومده بود. جعبه رو گذاشتم یه گوشه راهرو و اومدم بیرون جلو در . پدر خانم از راه رسید و گرم صحبت بودیم که نامزدم با خاهرش اومدن ...مدام بهم میگف برو بعدا بیا منم بهش میگفتم اومدم برات توضیح بدم! بلاخره به اصرار پدر خانم و با وجود ناراحتی های خانم رفتیم تو خونه. تا چایی برامون بیاره برادر خانوم جعبه رو آورد تو اتاق. هنوز چایی تموم نشده یه کاری پیش اومد مجبور شدیم یه10دقیقه ای بریم بیرون از خونه.

****

- جعبه رو باز کردم دیدم پر از روزنامه مچاله شدس! ترسیدم نکنه باز از اون سرکاریها باشه و آبروم جلو خاهرم نره... روزنامه های چسب مالی شده رو کنار زدم دیدم یه جعبه گوشی همراه از اون مدل ساده های نوکیا تو مایه های1200چسبونده کف جعبه! یاد حرفاش افتادم که میگف برات از همینا میخرم هم بهتر کار میکنه هم عمرش طولانیتره هم تمرکز و وقتتو تلف نمیکنه...

- اولش میترسیدم هر لحظه از راه برسه مارو ببینه. الان دیگه کار از کار گذشته بود. جعبه گوشی رو باز کردم دیدم وااای! یه گوشی لمسی توشه! دنیا دور سرم تاب خورد!

- از اینجا به بعدش  نتونستم خودمو کنترل کنم و فرماندهی عملیات افتاد دست خاهرم! گوشی رو روشن کرد و با اولین حرکت الگو قفل گوشی اندرویدی رو  کشف کرد! حرف اول اسم من بود!! گوشی رو گرفتم یه راست رفتم تو پیاما دیدم تو پیشنویس پیاما پیام تبریک و... رو نوشته!!

****

وقتی برگشتیم همه چی تموم شده بود! حیف شد که اون صحنه های ناب رو از دست دادم!

****

شانس آوردم اون لحظات اونجا نبودن!(نامزدم و بابام)  همین الانش هم   نیش تا بناگوش بازش رو فراموش نمیکنم!  :)


ساده مثل مادر

سادگی زیباست...مث این عروسک که آدمو یاد عروسک کوزت میندازه...  ساده و سرشار از عشق

مرجع تصویر، از وبلاگ