
رفت سر کاری که از روز اول بهش گفتن: هر روز که میشینی جلو سیستمت، باید یک استکان چای بخوری! بعد کارتو شروع کنی....
زیر بار اون کار نرفت...
باید!؟
رفت سر یه کار دیگه ...در حالیکه هر روز قبل از کار، با ولع تمام، خودش یک لیوان چای میخورد.

گفتم امشب دور هم جمع شیم بیاد همه دانشجوهایی که تو غربت یلدا رو به صبح میرسونن.*
همگی خوش اومدین. دکتر بیا اینطرف کرسی کنار خودم! غریبی نکن! اینجا همه خودین! مثل خودت!
معرفی میکنم:
بچه ها! دکتر.
دکتر! بچه ها!
درون همه ماها اتاق فکری وجود داره. هرچند اتاق فکری بعضیا متروکس، اما اکثر آدما ازش استفاده میکنن.
آمار افرادی که اتاق فکریشون اتاق تنهایی و خلوتشون با خودشونه در اکثریته. اما هستن بعضیا که گاهی دیگران رو هم به اتاق فکریشون راه میدن.
*غربت نه به معنای شهرستان یا تهران...
پ ن:
تا آدم با محیط غریبه نشه نمیتونه دانشجو بشه. تا از اتاق فکری تو دلمون استفاده نکنیم نمیشه از خلوت و تنهاییمون برای برنامه ریزی و طرحهای آینده استفاده کنیم...


یاد آوری واسه خودم:
بعضیا عادت دارن لقمه های گنده تر از دهنشون بر دارن...
این صفت خیلی خوبیه. به شرطی که دهنتم به اندازه کافی گشاد کنی!

مهدی رف امیرکبیر، اون هنوز اول خطه.
همون مهدی که پدرش چند ساله به رحمت خدا رفته...
محمد هم بعدش رف امیرکبیر، اون هنوز اول خط بود.
همون محمدیکه صبح تا عصر تو آفتاب کارمیکرد...
رضا رفت صنعتی شریف، اون هنوز اول خطه.
همون رضایی که تو دوره کارشناسیش محتاج پول شهریه پیام نورش بود و تو کتابفروشی کار میکرد...
اون تو این بازه که همه ترقی کردن چه کرده؟ جز آبروریزی و...؟!