+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک
+

+

داریم میرسیم، نزدیک شدیم، خیلی نزدیک

چه فرقی داره!


* بین دوستان در مورد سابقه مسابقه فضایی  و قدرت آمریکا و روسیه بحث بود ، یاد یه مطلبی افتادم:

وان براون یکی از مهره‌های کلیدی SS بود. هیتلر پول، امکانات و نیروی کار لازم را در اختیار وی گذاشت تا V-2 را بسازد. همان موشکی که در اواخر جنگ جهانی دوم، لندن و بسیاری شهرهای اروپایی را در ترس و وحشتی بی سابقه‌ای فرو برد.

پس از جنگ جهانی آمریکا و روسیه طرحها و تعداد زیادی موشک وی-۲ و را از  زرادخانه‌های آلمانی به غنیمت گرفتند. آمریکاییها این موشک‌ها را همراه با وان براون و شماری از همکارانش به آمریکا منتقل کردند...  ...

بنابراین؛ نباید پرسید در مسابقه ی فضایی ،روسها بهتر بودند یا آمریکاییها، بلکه باید این طور پرسش شود که دانشمندان آلمانی روسها بهتر بودند یا دانشمندان آلمانی آمریکاییها!

* فکر کنم سابقه اوینجور فرار مغزها، برگرده به فرار دانشمندان رومی به ایران و فعالیت در دانشگاه جندی شاپور...

 

پی نوشت:

اگه "مغز" باشی، در هر شرایطی، چه دیکتاتوری مطلق، چه دموکراسی مطلق، جات اون بالا بالاهاس!

شاید همه این متن مربوط باشه به ازدواج "مهدی" ! چون فعلا مانع رفتنش به آمریکا شده. نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت! خودش که برخلاف تصورم از موندن خوشحاله!!

خعلی تانژانتی! خعلی

*یه عددی رو فراموش کرده بودم... سر زبونم بود... واسه اینکه یادم بیاد شروع کردم از عدد یک به بالا شمردن!

*امروز اسم خودم رو هم فراموش کرده بودم. وقتی اسم خودمو تو لیست دیدم اولش برام آشنا اومد و یه مدت طول کشید تا یادم بیاد خودمم! شاید علتش اینه که خیلی وقته از اسمم استفاده نکردم(شایدم دیگران خیلی وقته منو به این اسم صدا نزدن)


*ما که از کار نورونها و سیناپسهاشون سر در نیاوردیم.گاهی هر چی تلاش میکنی یه موضوع منطقی و اثبات شده رو به ذهن بسپری ثبت نمیشه در حالیکه بعضی چیزارو هر چی میخوای از ذهن پاک کنی نمیشه

* فک کنم نمودار تفکراتم تانژانتی شده. از این طرف دیوار افتادن  یا ازونطرف، فرقی نداره...افراط و تفریط هیچ جورش خوب نیس. اینجوری به همه اهدافم نمیرسم. باید یه راه حلی پیدا کنم.خعلی تانژانتم! خعلی

احترام

* چیزی که اینروزا کمیاب شده "احترامه". این بلاگ اسکای از اون سرویساییه که خیلی واسش احترام قائلم (تا الان). احترام احترام میاره.


*علیرضا عصار از معدود افرادیه که براش احترام زیادی قائلم (تا الان) . شاید چیزیکه منو یاد ایشون انداخت این شعر باشه:

این دوستانیکه دم از جنگ میزنند/از تیرهای نخورده، چرا لنگ میزنند ...+...

* تو این محیط مجازی، پیدا کردن آدمای بدرد خورخیلی سخت بنظر میرسه، ولی شدنیه. کسیکه فکرش باز باشه، ازش چیز یادبگیری، شادی بخش و انرژی + باشه و  ... البته ملاکای دوست یابی یه چیز نسبیه ...

این حرفا رو زدم که از "یه نفر" تعریف کنم! اسمشو نمیارم ریا نشه! (شنیدم خوب نیس از کسی جلو خودش تعریف کنی..!)


برد مفید


نمی دونم تاکی باید حسرت لذتو داشته باشم...

(شما که غریبه نیستی..، به قول پروفسور حسابی:گاهی  به افرادی که با بی ارزشترین چیزا به اشباع لذت و ارضا میرسن حسودیم میشه)*

نمی دونم از زندگی چی میخوام ...

حتی نمی دونم فلسفه زنده بودن چیه...

این جملات، شاید حرف خیلیای دیگه هم باشه. افرادی که جدای از عادات و لعابهای محیطشون یه لحظه توقف میکنن و از خودشون میپرسن: "چرا؟!"

پ.ن:

ممکنه هیچوقت به اشباع نرسم، ممکنه حتی به اون اهدافی که دارم حتی نزدیک هم نشم. اما هرگز به خودم اجازه نخواهم داد که دست از اونا بردارم.

 


*این "چیزا"میتونه هرچیزی باشه! یک چیز کاملا نسبیه! متناسب با بردفکری هر شخصی متفاوته. چیزایی مثل: ثروت، قدرت، علم، زیبایی، آدامس بادکنکی!، اخذ بورسیه، شغل، آزادی/حبس،ازدواج/طلاق،افزایش/کاهش بردفکری، دوچرخه، سفر به فضا،و..


این گوشه جهان یا جهانی در این گوشه


 
پ ن:
یکی از اون جاهایی که خیلی دوس داشتم برم همون تصویر بالاس...
یکی از اون بزرگانیه که خیلی بهش ارادت دارم..جهانی در این گوشه متمرکز شده.
حدس میزنید کجاباشه؟!

* یادم نیس انتخابات مجلس چندم بود. فقط میدونم یکی از "کان دیدها"، دانش آموزان به اصطلاح ممتاز رو دعوت کرده بود واسه تقدیر. با چه ذوقی رفتیم واسه تق دیر...
به هر کدوم از ماها یه کتاب دادن. وای وای وای ...چه کتآبی!راستش هنوز هم نفهمیدم اون90صفحه کاغذ چه مفهوم پوچی رو میخاس بهت القا کنه... واسه من شده نماد حماقت توام با جنون نویسنده. نفرت انگیزتر از کتابای س.ک.س فضای مجازی! چندبار خاستم بسوزونمش یا یه جوری از شررش خلاص شم...
 فقط اسمش یادم مونده:"این گوشه جهان"
هیچوقت فک نمیکردم اسم نفرت انگیزترین کتابی که دیدم رو حتی بکار ببرم!